هر صحنه و هر لحظه و هر پیام فیلم برایم مثل سنباده و سوهان روح بود.
من واقعا نمیدونم علت اینکه این همه هنرپیشه درجه اول در این فیلم بازی کرده اند دقیقا چیه... از این گذشته، اینهمه فروشی که این فیلم داشته برای من یکی عجیب بود.
دیدن فیلم جدای از اینکه صحنه های دردناک جنگ را از هر نظر به شکل کاملا غیر هنرمندانه ای جلوی چشم می آورد، چکیده واضح طرز فکر غیر انسانی و غیر متمدنانه و غیر اخلاقی کارگردان و در پی آن متاسفانه گروهی از هموطنان محترم بود.
هر ژست و هر ادا و لات بازی هنرپیشه های فیلم به شکل نپخته و کاملا کلیشه ای مستقیم میرفت روی اعصاب آدم.
* صحنه های جنگ مسلما دردناک بود. الان که «بزرگ» شده ام و دیگر مثل آن روزهای دور کلمات ،جنگ، شهادت، مرگ، دست و پای بریده شده، جانباز و گلوله برایم بیمعنی و همراه با شوق و ذوق و نادانی مطلق نیستند، هر صدای شلیک گلوله ای در فیلم و هر قطره خونی که جلو دوربین ریخته میشود ، مثل خیشی است که از ذهنم میگذرد. از ذهن و روح و وجودم... (آن روزهای دور که میگویم آنقدرها هم دور نیست ها... موشک و بمب روی سرمان در همین تهران میریخت و ما در حیاط دور استخر میدویدیم و بازی میکردیم و از تعطیلی مدرسه ها خوشحال بودیم.... )
من میدانم که این صحنه ها راست است. آدم ها به همین سادگی میمیرند، به همین سادگی پایشان قطع میشود،به همین سادگی شیمیایی میشوند....
* سیگار کشیدن، لات بازی و گنده لاتی آقای خواستگار، عشوه های خرکی خانم مربوطه که کپی اداهای فیلم های بهروز وثوقی بود حال آدم را بدجوری دگرگون میکرد.
* کپی از ایده فیلم مارمولک و لهجه کلیشه ای و حرف های اون آقای حاج آقا هم بدجوری دل آدم را چنگ میزد.
*برتر از اینها نمایش حماقت هایی بود که به نظر آقای کارگردان اصلا چیز بدی نبود.... یعنی چیز بدی نبود که ایشان تساهل و تسامح رو در اغماض فحش دادن و شیره کشیدن و نفهم بودن به کار میبرن... مثل نقل و نبات یه آدم دیگه رو به کلمه «بزغاله» مزین کردن، کس دیگه ای رو که زبونش میگیره مسخره کردن،سیگار پشت سیگار با ژست های آنچنانی و قبل از انقلابی دود کردن....
* ولی بدترین صحنه فیلم موقعی بود که آن آقای فرمانده ای که قرار بود آن ۸ نفری را که به اصطلاح آدم نبودند، آدم کند ناموفق شده بود و وقتی میخواستند آقایان اخراجی را اخراج کنند یه افاضه کلامی کردند به این شکل:
«نه،اگر کسی بخواد اخراج بشه ، این من هستم که باید اخراج بشم نه اینها. اگر من کارم رو درست انجام داده بودم الان اینها درست شده بودند پس معلومه که یه اشکالی تو کار من هست....»
چکیده این اپیزود از فیلم:
۱) اصولا ما اصلا مفهومی به نام حرفه- کار حرفه ای- کار درست- هدف- کاری که میخواهیم انجام بدیم نداریم. ما نمیخوایم بریم جنگ و جبهه که بجنگیم یا دشمن را بکشیم یا عقب برانیم یا نذاریم بیاد جلو. ما میخوایم بریم جنگ برای تطهیر روح و مسایلی از این دست که سر و ته زیادی نداره... علت اینکه اون آقایون قرار بوده از جبهه اخراج بشن این نبود که اینها نمیتونن بجنگند بلکه این بوده که در شان و منزلت جبهه نیستند و به اصطلاح آدم نیستند. اگر آدم بشن میتونن بمونن ولو خودشون و ۱۰۰ نفر دیگه رو هم به کشتن بدن.
۲) در قاموس ما وظیفه ای وجود داره به نام آدم کردن دیگران. ما باید این وظیفه رو خوب انجام بدیم اگر نه بقیه که آدم نیستند اصولا فهم و درکشون در این حد نیست که بخوایم مسیولیتی از این دست رو دوششون بذاریم بلکه اشکال از کار ما است که خوب اینها را آدم نکردیم. یه نتیجه گیری جالب: وجود بدحجاب ها، بی حجاب ها و خلاصه بقیه آدم های بد نتیجه کم کاری ما است که این گله رو خوب هدایتشون نکردیم.
۳) آقای کارگردان یک قدم از تکفیر و کشتار بی حجاب ها و بدحجاب ها و تاس ریز ها و ورق باز ها جلو اومده... اینها را نباید زد. نباید کشت نباید زندان انداخت. باید تلاش کرد تا آدم بشن.
۴) کارگردان انتظار داره ( و متاسفانه تا درصدی این انتظارش هم برآورده میشه ) که که مثل بازیکنان در فیلم بیننده ها هم تحت تاثیر این افکار دل به هم زن قرار بگیرن و زیر لب بگن : چقدر یارو کارش درسته ( با لحن مناسب بخونین، ترجیحا یه سیگار هم گوشه لب که نیافته پایین موقع حرف زدن )
اگر خیلی کنجکاوید فیلم رو ببینید اگر نه نبینید آقا نبینید بیخوده فیلمش!

