درکنار رودخانه مینشینم، زانوهایم را بغل میگیرم و سردم میشود. سرما از آینده ای ناگزیر می آید و تمام خاطرات مرا میبرد. تمام سرمایه و جواهراتم را میدزدد و پوست گونه هایم را قاچ میدهد ....
من میدوم. به عقب میدوم ، آینده مرا در خود میبلعد و دست و پایم در باتلاقی از حسرت و ناچاری فرو میرود... در کنار رودخانه مینشینم و گریه میکنم. سخت. عمیق.
دلم برای بابابزرگ و مامان بزرگم این روزها چقدر تنگ شده ... :) دایی هام :) خاله هام :) هزار بار گذشته ها و خونه مادربزرگم رو مرور میکنم....
دایی ام امروز زنگ زده بود :) میگفت دیگه دکتر آینده نیستی ... دیگه دکتر شدی و ... :) حالا باید چی بگیم بهت؟ :)
فکر کنم مدت ها بود در محیط آموزشی، اینقدر اینقدر خرابکاری نکرده بودم :( یه کنفرانس داشتم. اینقدر این روزها سرم شلوغ بود تو بخش که دو سه شب تا ساعت ۹ شب موندم بیمارستان. شب قبل از کنفرانس تا ساعت ۲ بیدار بودم، که اسلاید هام رو درست کنم... از خستگی حوصله نکردم از رختخواب بیام بیرون دنبال کارت حافظه ام بگردم... فرستادم به ایمیلم و گفتم فردا از تو ایمیلم دانلود میکنم...
تا ساعت ۵ که موقع کنفرانس بود، من درمانگاه بود... بدو بدو اومدم تو اتاق دیدم دقیقا ۱۰ تا استاد نشسته بود تو اتاق! :(((((( حالا همیشه فقط یک نفر یا حداکثر دو نفر میان ها :(( خلاصه من هم هول هول تا بیام فایل رو پیدا کنم، یه فایل قدیمی رو دانلود کردم به جای فایل نهایی ام :((((((( خوب اوایل فایل یه جور بود و خوب پیش رفت . تا وسط سخنرانی که اومدم log-rank test رو توضیح بدم اسلایدهام هیچ کدوم نبود.
خلاصه به سختی سر و ته ماجرا رو هم آوردم ولی واقعا ناجور شد :(
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
«مهدی اخوان ثالث»



