اینجا همه میگویند: ما چه حقی داریم کودکمان را مسلمان، نجیب (از نظر خودمان)، در یک چهارچوب خاص فرهنگی، بی دین ، با دین بار بیاوریم؟ ما حق اضافه ای در مقابل کودکی که بزرگ میکنیم نداریم. تصادف و طبیعت این انسان را در کنار ما قرار داده است. او هم نباید بر زندگی ما باری بشود... ما او را بزرگ میکنیم ( تغذیه جسمی ؟ ) و او خود راه خودش را در جامعه پیدا میکند... خودش انتخاب خواهد کرد. ما اجازه نداریم به او بگوییم زود بیا . شب از خانه بیرون نرو . این لباس را نپوش، به پدرت اینگونه احترام بگذار، حتما با ما زندگی کن...
....
کودکی که به دنیا می آید، ناگزیر است از تربیت. از تاثیر پذیری، از جوری شدن، از هدفی که برایش «دیگران» قرار میدهند. مگر اینکه در جنگل بین حیوانات زاده شود... در غیر اینصورت این کودک جوری خواهد شد. فرهنگ و روش و منشی و تاثیری را در وجودش خواهد پذیرفت. اینکه چه کسی، چه تاثیری را حق دارد روی فرزند انسان بگذارد بحث عجیبی است... آیا این حق متعلق به پدر-مادر است؟ متعلق به پدر است؟ فقط مربوط به مادر است؟ آیا صرفا مربوط به یک هویت غیر مشخص مانند جامعه است؟ آیا مربوط به سیستم حاکمه جامعه است؟
دولت ها/ قدرت ها سعی میکنند در این رابطه نقشی بازی کنند. در دنیای ایران ما هم این بازی بود. ما که دبستانی های دهه ۶۰ هستیم کلاس های دینی و قرآن و ساعت های نماز و معلم های دینی و قرآن و آموزش های آنها را یادمان هست. اینکه میپرسیدند آیا مادرتان جوراب نازک میپوشد یا نه؟ آیا جلوی عمویتان حجاب دارد یا نه؟ آیا نماز میخواند یا نه... بازی اما بازی بچه گانه ای بود و خوب طراحی نشده بود. نتیجه اش هم در دنیای فعلی جوانان ایران کاملا مشخص است: شکست قطعی. اما از همان زمان هم میشد پیش بینی کرد: همه ما زمزمه های خانه هایمان را یادمان هست: معلمتون بیخود میگه ولش کن... نری بگی ما ویدیو داریم تو خونه ها... یا کسانی که مشروب در خانه هایشان داشتند به همین ترتیب. کسانی که مهمانی ها مختلط داشتند ... همه ما میدانستیم، قوانین خانه هایمان آنی است که پدر مادرهایمان میخواهند و نه آنچه در مدرسه دیکته میشود. میدانستیم قوانین غلطی هست که به خاطر جان یا امنیتمان در مدرسه باید به آنها تن بدهیم بدون اینکه به آنها «باور» داشته باشیم.
مایه بسی خوشوقتی است که این سیستم در دست موجودیت فوق هوشمند غربی نبود اگر نه الان ۷۰ میلیون بسیج کلاشنیکف به دست داشتیم احتمالا.
اینجا اما جنگیدن با آنچه در بیرون به کودک تو میگویند سخت است ... یک نکته این است که بسیاری از قوانین احتمالا انسانی و منطقی است و مبارزه با آن و قبول نکردنش مشکل است. نکته دیگرش طراحی هوشمند و بسیار زیرکانه آن است... در درجه اول حقی برای والدین قایل نیست. این را از کودکی به فرزندان انسان می آموزد. شما حق و حقوق خودتان را دارید... راهتان را در جامعه خودتان پیدا خواهید کرد... مهم ترین چیز این است: سالم باشید و شاد.
---------------------------
باد تندی می آید و اتفاق سردی می افتد...
ذره ذره خاک زندگی را می پراکند و میبرد. من بیهوده میدوم. دانه دانه های خاک را جمع میکنم و آنها را روی هم میگذارم. تلاش مذبوحانه ای برای دوباره سازی آنچه مدت ها است از بین رفته و در زمان و خاطرات پراکنده شده است...
تو هم کنده میشوی و می روی. دیگر آن چیزی که قرار بود نیستی/ نمیشوی. آیا ما قراری با هم داشتیم؟ با خودمان؟ یا با ریشه هایمان...؟
---------------------------
ميگن اسب ات رفيق روز جنگه
مو ميگويم از او بهتر تفنگه
سوار بي تفنگ قدرت نداره
سوار وقتي تفنگ داره سواره
تفنگ دسته نقره ام را فروختم
براي دل قباي ترمه دوختم
فرستادم . . .
فرستادم برايم پس فرستاد
تفنگ دسته نقره ام داد و بيداد
داد و بيداد
داد و بيداد
تفنگ دسته نقره ام داد و بيداد
داد و بيداد
نه در دل مي توان اين درد بنهاد
نه کس را مي توان زين غم خبر کرد
------------------------
چه چیزی یک ملت را اینقدر نا امید نسبت به خود و باورهایش و امکاناتش و اینقدر امیدوار و مومن به یک دستاویز ناشناخته میکند؟ مدت ها است از خودم میپرسم؟ چه چیزی مردم کشور را ما را از بسیاری از صفات تخلیه کرده است...
زن تنهایی که شوهرش او را در کانادا رها کرده است، دست به هر کاری میزند برای ادامه زندگی... برای حیات. دختر جوانی است. کار سیاه میکند. درس هم میخواند. خرج خودش را هم میدهد. نمیتواند طلاق بگیرد، دادگاهی اینجا نیست... اینکه چرا پدرش - مادرش - خودش از او نمیخواهند که برگردد و تحت «هر» شرایطی که هست با آنها باشد،آنها کنارش باشند که او برگردد به سطح اجتماعی که داشته و به شغل و کاری که میکرده... برگردد به زندگی... از حرف مردم میترسند؟ از داشتن یک دختر مطلقه؟ از جنگیدن با دادگاه های ایرانی؟ از چه میترسند یا چه چیز آنها را در دیار دیگر امیدوار میکند... ؟ مهاجرتی در کار نیست... باید برای مهاجرت اقدام کرد که ویزای باطل شده و اقامت غیر قانونی این کار را نیز مشکل تر میکند...
----------------------------
شب هایی که من کشیک هستم ،اگر دکتر اورژانس هم دکتر معقولی باشد و بگذارد من کارم را بکنم، حالا یا تصادفا ( اورژانس خلوت بوده ) یا از آنجایی که واقعا مریض ها را بی جهت معطل نمیکنم ، صبح روز بعد هیچ پرونده ای رو میز نیست. هیچ مریضی هم در اتاق انتظار نیست.... صبح هایی که شیفت اورژانس دارم، از بین مریض های صبور کانادایی رد میشوم، همه آرام نشسته اند و کتاب و روزنامه شان را میخوانند. پرونده ها را نگاه میکنم، اولین مریض حداقل ۴ ساعت است که برایش پرونده تشکیل شده به این زمان ۱-۲ ساعت باید برای زمان انتظار اضافه کرد....
من مریض ها را میبینم. تند تند میبینم... ساعت ۵ صبح دیگه اما رمقم تموم میشه .... ساعت ۶ به بعد تقریبا عملکرد خوبی ندارم. از ۶ به بعد همه مریض ها را با دکتر اورژانس چک میکنم که نکته ای از دستم در نره ...
بامزه است... میگم مریض رو صدا کن بیاد من میبینمش... پرستار نگاهم میکند: نمیخواد بذاری یخوره معطل بشه؟ تازه اومده ها!!!!!!!
رزیدنت های دیگه میگن: اورژانس که خیلی خوبه، یدونه یدونه مریض ها را ببین تا جواب آزمایش هم نیومده مریض جدید نبین... میخندم... نه حوصله بحث دارم به زبان انگلیسی نه ابراز تعجب ... میگم اهوم آره... اوکی...
--------------------------
مشغول اسباب کشی هستم...جای دوری نمیروم این بار... همین دو خیابان پایین تر... نزدیک بیمارستان.
ظرف هایم را با احتیاط و علاقه دانه دانه میپیچم و میگذارم توی کارتون... :) حتی ظرف هایم را هم خیلی دوست دارم.... :)

