تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

یک صفحه سفید هست. سفید، آرام و خالی. یک نقطه رنگی را به آرامی در آن طرح میکنم... در این صفحه صدایی نیست. هیچ چیز آرامش بعد از خستگی مرا به هم نمیزند. در این صفحه سپید ، بازخواستی نیست، شماتتی نیست، پرسش و پاسخی نیست. نگاه ملامت باری نیست...

نگاهی هست به عمق دریا، به طعم و رنگ عسل.

امن ترین جا را کنار نقطه پیدا میکنم، آرام در این صفحه سفید فرو میروم. چشمانم را میبندم، دوری و دلتنگی را در رویای شیرین پیش رویم فراموش میکنم. چشمانم را میبندم و خوابم میبرد.

برگشته ام خانه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/27ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

صدای قدم هایم را روی برگهای زمان خیلی واضح میشنوم. همه چیز نشان از گذر زمان دارد همه چیز. همه چیز به غیر از هوای دوست داشتنی تهران، بوی صبح های زود، صدای اذان، صدای گنجشک ها، طلوع صبح. آماده شدن چای در آشپزخانه. اینها به من میگوید، هر چقدر هم بگذرد، عشق همان عشق است. دوست داشتن همان دوست داشتن...

 ****

توی تاکسی نشسته ام. پیکان سال ۶۰ است شاید هم قدیمی تر نمیدانم... صندلی های کج و کوله را با روکش چرم یا پلاستیکی سیاه نگاه میکنم. راننده سعی میکند خودش را روی این صندلی نگهدارد . با یک دستش رانندگی میکند. با دست دیگرش نواد را عوض میکند. گهگاه یک حالی هم به موبایلش میدهد... بالاخره شماره را میگیرد. --ببین من دربستی دارم، آره آره... خوب حالا زنگ میزنم. ترافیکی در کار نیست. ماشین جلو میرود. بین ماشین های دیگر بدون توجه ویراژ میدهد و پشت چراغ ها به زور می ایستد. بعضی ها خسته اند... دعوا هم میکنند. بعضی ها هم سردرگمند... جوانی اما به جای خودش جوانی است... درخت های خیابان ولیعصر و شیب آرام و خیابان بی انتها ، شور و سن جوانی تو را در هر لباسی باشد ،‌میکشاند به اینکه سرت را در یقه کتت فروکنی، دستهایت را تا انتها بکنی در جیب، در افکارت غرق شوی و فکر کنی زمان و دنیا در دستان تو متوقف است. پاهایت توانشان نامتناهی است... و قلبت همیشه همینقدر مغرور و بدون بند....

****

 از پله های آرایشگاه که پایین می آیم دلم پر میکشد برای دو تا کتابفروشی سر کوچه ... میگویم زود می آیم و برمیگردم. چپ چپ نگاهم میکنه: تو! میری و زود برمیگردی. برو بشین تو ماشین بچه! شب مهمون داریم... هوای خیابان پاسداران را تا جا دارم در ریه هایم فرو میکنم و میچپم توی ماشین... با خودم فکر میکنم... حالا دوباره برمیگردم...

****

هیچ چیز جدید نیست. نه جسمی نه روحی. احساساتم به همان تازگی به همان عمق. عشق را زیر زبانم مزه میکنم. عشق و خطی را که میخواهم ادامه بدهم. خوشحالم که در الان در تهران هستم. در این روزهای ابتدایی....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/16ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط سارا  |