نگاهی هست به عمق دریا، به طعم و رنگ عسل.
امن ترین جا را کنار نقطه پیدا میکنم، آرام در این صفحه سفید فرو میروم. چشمانم را میبندم، دوری و دلتنگی را در رویای شیرین پیش رویم فراموش میکنم. چشمانم را میبندم و خوابم میبرد.
برگشته ام خانه...
نگاهی هست به عمق دریا، به طعم و رنگ عسل.
امن ترین جا را کنار نقطه پیدا میکنم، آرام در این صفحه سفید فرو میروم. چشمانم را میبندم، دوری و دلتنگی را در رویای شیرین پیش رویم فراموش میکنم. چشمانم را میبندم و خوابم میبرد.
برگشته ام خانه...
****
توی تاکسی نشسته ام. پیکان سال ۶۰ است شاید هم قدیمی تر نمیدانم... صندلی های کج و کوله را با روکش چرم یا پلاستیکی سیاه نگاه میکنم. راننده سعی میکند خودش را روی این صندلی نگهدارد . با یک دستش رانندگی میکند. با دست دیگرش نواد را عوض میکند. گهگاه یک حالی هم به موبایلش میدهد... بالاخره شماره را میگیرد. --ببین من دربستی دارم، آره آره... خوب حالا زنگ میزنم. ترافیکی در کار نیست. ماشین جلو میرود. بین ماشین های دیگر بدون توجه ویراژ میدهد و پشت چراغ ها به زور می ایستد. بعضی ها خسته اند... دعوا هم میکنند. بعضی ها هم سردرگمند... جوانی اما به جای خودش جوانی است... درخت های خیابان ولیعصر و شیب آرام و خیابان بی انتها ، شور و سن جوانی تو را در هر لباسی باشد ،میکشاند به اینکه سرت را در یقه کتت فروکنی، دستهایت را تا انتها بکنی در جیب، در افکارت غرق شوی و فکر کنی زمان و دنیا در دستان تو متوقف است. پاهایت توانشان نامتناهی است... و قلبت همیشه همینقدر مغرور و بدون بند....
****
از پله های آرایشگاه که پایین می آیم دلم پر میکشد برای دو تا کتابفروشی سر کوچه ... میگویم زود می آیم و برمیگردم. چپ چپ نگاهم میکنه: تو! میری و زود برمیگردی. برو بشین تو ماشین بچه! شب مهمون داریم... هوای خیابان پاسداران را تا جا دارم در ریه هایم فرو میکنم و میچپم توی ماشین... با خودم فکر میکنم... حالا دوباره برمیگردم...
****
هیچ چیز جدید نیست. نه جسمی نه روحی. احساساتم به همان تازگی به همان عمق. عشق را زیر زبانم مزه میکنم. عشق و خطی را که میخواهم ادامه بدهم. خوشحالم که در الان در تهران هستم. در این روزهای ابتدایی....