تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب


:) دست خودم نیست. شده ام به قول طرف ضعیف رابطه :) دهانت را که باز میکنی حرف بزنی من محو میشوم. محو اداهایت. خنده هایت. شادی هایت. جوابی ندارم بدهم. فقط نگاه میکنم. گوش میکنم. تصویرت را در ذهنم میکشم و مزه شور دوری را از کنار لبم پاک میکنم.
با خودم تکرار میکنم: سارا: منطقی باش. منطقی باش منطقی باش.... درد دارد.  درد.

-------------------

امتحان دارم دوباره ۱۵ روز دیگه... بیحوصلگی مطلق در سلول سلولم رسوخ کرده. و با تنبلی ذاتی بنده یه رسوبی تشکیل داده که باعث شده این جزوه ها رو دور خودم جمع
کنم، با بی تفاوتی هر کدام را باز کنم و با خودم بگم؛ ای بابا اصلا حوصله ندارم دوباره برم تو اتاق و با۱۴ تا مریض مصنوعی هی ادا در بیارم که خیلی برام مهمه مشکلاتش.
فکر کنم ایندفعه از ایستگاه اول بیرونم کنن از امتحان...
حوصله ندارم....

------------------

ببینم نظرتان درباره موی سیاه پوست ها چیه؟! خیلی سوال مسخره ایه میدونم. اگر یک نفر این سوال را از من میپرسید میگفتم یعنی چی خوب مو دیگه... هر مویی هر آدمی یه مدلیه بالاخره....
یه مقاله خوندم تو همین مجله زی... نویسنده یک زن سیاه پوست بود که مطلبی بر عیله صاف کردن موی سیاه پوست ها نوشته بود و اینکه این در حقیقت علامتی به نفع نژادپرستی سفید پوست ها است و تلاشی برای شبیه شدن به اونها...

مقاله قشنگ نوشته شده بود البته... از مراسم صاف کردن موها با شانه های آهنی و داغ که برای اولین بار انجامش برای هر دختری چه شور و حالی داشت از اونجایی که نشانی از بزرگ شدن بود و وارد شدن به جمع بزرگ ترهایی که دو سه ماه یک بار در آشپزخانه یک دوست جمع میشدند و چند ساعتی استراحت میکردند، از کار خانه و شوهر و بچه داری ( یاد سفره ها و جلسات دعای قدیم فامیلی افتادم که اصل دور هم جمع شدن خانم های خانه دار بود و اینکه چند ساعتی نه بچه ها با آنها کاری داشته باشند و نه شوهر ها :) )‌
یعد از جنبش های آزادیخواهانه سیاه پوستان نویسنده خیلی جالب اشاره میکنه که از اونجایی که این قضیه هم نوعی نژادپرستی بود تو مقالات در حقیقت بر علیهش تبلیغ میشه و در عوض لوازم آرایشی فراوانی بخصوص برای سیاه پوست ها به بازار میاد! این قسمت مقاله که توضیح میداد که چطور تمام اون جلسات صمیمانه و خالصانه و خانوادگی و دوستانه زنان سیاه پوست که مشکلات و مسایل و درد و دل هاشون رو با هم مطرح میکردند کم کم از مد میافته (‌چون یک ضد ارزش بوده دیگه صاف کردن مو ) زن های سیاه سر از آرایشگاه ها و فروشگاه های لوازم آرایش در میارن کم کم. درست و ۱۰۰٪ مثل زن های سفید پوست این بار. مساوات در اینجا کاملا رعایت میشه... میلیون میلیون دلار از جامعه به هر حال فقیر تر سیاه پوست به جیب کمپانی ها میره ...
بعد از مدتی اصل ماجرا طبق معمول فراموش میشه:
مشتری ها دیگه پیدا و تثبیت شده اند. وسایل و لوازم آرایشی صاف کردن مو هم میاد به بازار . از اون جلسات و دور هم بودن ها البته خبری نیست دیگه در حالیکه کماکان زن های سیاه پوست از موی خودشون در خجالت هستند و سعی میکنند موشون رو صاف کنند. چرا که دیگران بر خلاف واقعیت فکر میکنند موشون مثل سیم ظرفشویی میمونه ... ( جالب از تجربه هاش گفته بود که بارها دوست های غیر سیاه پوستش که تصادفا دستشون به موهای وزش خورده بود از نرمی اش تعجب کرده بودند! )

من قسمتی رو که دوست داشتم همین قسمت بود. بخش آخر بحث مقاله رو دوست نداشتم که اشاره داشت به اینکه اصولا نباید آدم موش رو صاف کنه به همین دلایل نژادپرستی و این حرف ها...
کلا دو نکته منفی داشت این مقاله از نظر من. یکی همین قسمت آخر ... من فکر میکنم اگر سیاه  پوست بود برام فرقی نداشت. اگر موی صاف بیشتر دوست داشتم یا کنترل موی صاف برام راحت تر بود حتما این کار رو میکردم. اگر هم حوصله هر ماه آرایشگاه رفتن رو نداشتم یا موی فر و وز رو بیشتر دوست داشتم قطعا این کار رو نمیکردم حتی اگر دنیا از علاقه به موی صاف لخت میترکید... این نوع برخورد رو هم مثل همون قضیه فمینیسم کذایی میدونم. (نکته دوم ) مطرح کردنش جو بدتری و حقیرانه تری رو ایجاد میکنه. به عنوان یک آدم از خاور میانه که با مسایل نژادپرستانه خیلی آشنا نیست اصلا هیچوقت به این قضیه دقت نکرده بودم. فکر میکردم یه چیز سلیقه ای است! از موقعی که این مقاله رو خوندم بی اختیار یاد این قضیه میافتم...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/25ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

«.....من از آن روز که نگاه‌ام دويد و پرده‌هاي ِ آبي و زنگاري را شکافت و
من به چشم ِ خويش انسان ِ خود را ديدم که بر صليب ِ روح ِ
نيمه‌اش به چارميخ آويخته است در افق ِ شکسته‌ي ِ خونين‌اش،
دانستم که در افق ِ ناپيداي ِ رودرروي ِ انسان ِ من ــ ميان ِ مهتاب و
ستاره‌ها ــ چشم‌هاي ِ درشت و دردناک ِ روحي که به دنبال ِ
نيمه‌ي ِ ديگر ِ خود مي‌گردد شعله مي‌زند.


و اکنون آن زمان دررسيده است که من به صورت ِ دردي جان‌گزاي
درآيم;
درد ِ مقطع ِ روحي که شقاوت‌هاي ِ ناداني، آن را ازهم‌دريده است.


و من اکنون
يک‌پارچه دردم... »

از شعر غزل بزرگ- هوای تازه

«زنده یاد احمد شاملو»

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/24ساعت 4:55 قبل از ظهر  توسط سارا 

فیلم اخراجی های ده نمکی را دیدم...
هر صحنه و هر لحظه و هر پیام فیلم برایم مثل سنباده و سوهان روح بود.
من واقعا نمیدونم علت اینکه این همه هنرپیشه درجه اول در این فیلم بازی کرده اند دقیقا چیه... از این گذشته، اینهمه فروشی که این فیلم داشته برای من یکی عجیب بود.
دیدن فیلم جدای از اینکه صحنه های دردناک جنگ را از هر نظر به شکل کاملا غیر هنرمندانه ای جلوی چشم می آورد، چکیده واضح طرز فکر غیر انسانی و غیر متمدنانه و غیر اخلاقی کارگردان و در پی آن متاسفانه گروهی از هموطنان محترم بود.
هر ژست و هر ادا و لات بازی هنرپیشه های فیلم به شکل نپخته و کاملا کلیشه ای مستقیم میرفت روی اعصاب آدم.

* صحنه های جنگ مسلما دردناک بود. الان که «بزرگ» شده ام و دیگر مثل آن روزهای دور کلمات ،‌جنگ، شهادت، مرگ، دست و پای بریده شده، جانباز و گلوله برایم بیمعنی و همراه با شوق و ذوق و نادانی مطلق نیستند، هر صدای شلیک گلوله ای در فیلم و هر قطره خونی که جلو دوربین ریخته میشود ، مثل خیشی است که از ذهنم میگذرد. از ذهن و روح و وجودم... (‌آن روزهای دور که میگویم آنقدرها هم دور نیست ها... موشک و بمب روی سرمان در همین تهران میریخت و ما در حیاط دور استخر میدویدیم و بازی میکردیم و از تعطیلی مدرسه ها خوشحال بودیم.... )‌
من میدانم که این صحنه ها راست است. آدم ها به همین سادگی میمیرند، به همین سادگی پایشان قطع میشود،‌به همین سادگی شیمیایی میشوند....

* سیگار کشیدن، لات بازی و گنده لاتی آقای خواستگار، عشوه های خرکی خانم مربوطه که کپی اداهای فیلم های بهروز وثوقی بود حال آدم را بدجوری دگرگون میکرد.

* کپی از ایده فیلم مارمولک و لهجه کلیشه ای و حرف های اون آقای حاج آقا هم بدجوری دل آدم را چنگ میزد.

*برتر از اینها نمایش حماقت هایی بود که به نظر آقای کارگردان اصلا چیز بدی نبود.... یعنی چیز بدی نبود که ایشان تساهل و تسامح رو در اغماض فحش دادن و شیره کشیدن و نفهم بودن به کار میبرن... مثل نقل و نبات یه آدم دیگه رو به کلمه «بزغاله» مزین کردن، کس دیگه ای رو که زبونش میگیره مسخره کردن،‌سیگار پشت سیگار با ژست های آنچنانی و قبل از انقلابی دود کردن....

*  ولی بدترین صحنه فیلم موقعی بود که آن آقای فرمانده ای که قرار بود آن ۸ نفری را که به اصطلاح آدم نبودند، آدم کند ناموفق شده بود و وقتی میخواستند آقایان اخراجی را اخراج کنند یه افاضه کلامی کردند به این شکل:
«نه،‌اگر کسی بخواد اخراج بشه ،‌ این من هستم که باید اخراج بشم نه اینها. اگر من کارم رو درست انجام داده بودم الان اینها درست شده بودند پس معلومه که یه اشکالی تو کار من هست....»

چکیده این اپیزود از فیلم:

۱) اصولا ما اصلا مفهومی به نام حرفه- کار حرفه ای- کار درست- هدف- کاری که میخواهیم انجام بدیم نداریم. ما نمیخوایم بریم جنگ و جبهه که بجنگیم یا دشمن را بکشیم یا عقب برانیم یا نذاریم بیاد جلو. ما میخوایم بریم جنگ برای تطهیر روح و مسایلی از این دست که سر و ته زیادی نداره... علت اینکه اون آقایون قرار بوده از جبهه اخراج بشن این نبود که اینها نمیتونن بجنگند بلکه این بوده که در شان و منزلت جبهه نیستند و به اصطلاح آدم نیستند. اگر آدم بشن میتونن بمونن ولو خودشون و ۱۰۰ نفر دیگه رو هم به کشتن بدن.

۲) در قاموس ما وظیفه ای وجود داره به نام آدم کردن دیگران. ما باید این وظیفه رو خوب انجام بدیم اگر نه بقیه که آدم نیستند اصولا فهم و درکشون در این حد نیست که بخوایم مسیولیتی از این دست رو دوششون بذاریم بلکه اشکال از کار ما است که خوب اینها را آدم نکردیم. یه نتیجه گیری جالب: وجود بدحجاب ها، بی حجاب ها و خلاصه بقیه آدم های بد نتیجه کم کاری ما است که این گله رو خوب هدایتشون نکردیم.

۳) آقای کارگردان یک قدم از تکفیر و کشتار بی حجاب ها و بدحجاب ها و تاس ریز ها و ورق باز ها جلو اومده... اینها را نباید زد. نباید کشت نباید زندان انداخت. باید تلاش کرد تا آدم بشن.

۴) کارگردان انتظار داره ( و متاسفانه تا درصدی این انتظارش هم برآورده میشه ) که که مثل بازیکنان در فیلم بیننده ها هم تحت تاثیر این افکار دل به هم زن قرار بگیرن و زیر لب بگن : چقدر یارو کارش درسته ( با لحن مناسب بخونین، ترجیحا یه سیگار هم گوشه لب که نیافته پایین موقع حرف زدن )

اگر خیلی کنجکاوید فیلم رو ببینید اگر نه نبینید آقا نبینید بیخوده فیلمش!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/21ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

این بحث ها را دوست ندارم اما این بار میخواهم درباره اش صحبت کنم... ایرج مطلبی در این باره نوشته است. این مطالب بعد از خواندن نوشته های ایشان به ذهن من رسید.

من اما واقعا چطور فکر میکنم؟

-----

من بحث های نژادی را دوست ندارم.البته ایران که بودم هیچوقت بحث سیاه سفید بحث روز نبود. یک علتش شاید این بود که در کشور ما مهاجر از نژاد متفاوت وجود نداشت. من حداقل شخصا در ایران سیاه پوست ندیده و یا خبری از آنها نشنیده بودم. نکته دیگر اینکه اصولا تفاوت سیاه پوست و سفید پوست سابقه و ریشه قدیمی در فرهنگ و زبان ما فارسی زبان ها و مسلمان ها ندارد.
اشتباه نشود. بحث من بحث فرهنگ مترقی ایرانیان نیست! ما هم مانند تمامی مردمان این دنیا از تساهل و تسامح و قبول افراد متفاوت از خود به درجاتی بی بهره بوده ایم. هنوز هم هستیم. باز هم مانند تمامی مردمان این کره خاکی. اما نکته در این جا است که اقلیت های ما را عموما اقلیت های مذهبی و پس از آن اقلیت های زبانی تشکیل میدادند و میدهند نه اقلیت های نژادی. از این گذشته در فرهنگ ایرانی/اسلام مردمان ما برعکس فرهنگ غربی/مسیحی نژاد سفید نژاد برتر محسوب نمیشده است که بخواهد در دنیای متمدن امروزی مشکل فرهنگی بشود که نیاز به ترمیم داشته باشد. برعکس اقلیت های نژادی زبانی ما مانند همه اقلیت ها تا حدودی از فرهنگ عمومی جامعه که آنها را پایین تر میدانسته یا میداند تحت فشار بوده اند...
با همه این حرف ها... من بحث های نژادی را دوست ندارم. اینکه چند نفر دور هم نشسته ایم و یکی دو تا سیاه پوست در باب مساوات بین خودشان و حتی گاها برتری فرهنگ «سیاه پوستان» صحبت میکنند ، چیزی را در دل بنده رنده میکند! مخصوصا که بقیه هم بخواهند با ژست های روشنفکری این حرف ها را تایید بکنند... صحبت در این باره برای من تاییدی است بر تردید یکسان دانستن آدمیان و تاییدی بر تفاوت های نژادی...
«آفتاب آمد دلیل آفتاب   گر دلیلت باید از وی رو متاب 
از وی ار سایه نشانی می‌دهد   شمس هر دم نور جانی می‌دهد  »


بحث زنان و مردان هم مشابه همین است..
به همین واضحی. به هر حال تمام جانداران مترقی از دو «جنس» مونث و مذکر تشکیل شده اند.
شخصا افراد انسانی را در متن یک جامعه نگاه نمیکنم. در متن یک خانواده هم نگاه نمیکنم. هر فردی برای خودش دنیایی است. با خصوصیات خاص خود و با جایگاه خاص خود در این دنیا.
هر فردی جامع تمام ابعاد انسانی خویش است. از ابعاد فکری بگیر تا ابعاد جسمانی.( من اتفاقا جنسیت/ جاذبه های جنسی/ زیبایی های ظاهری/ هوش/ خلاقیت/ سواد/ پول/ قدرت / مقام / شغل / ملیت/ نژاد/ سن،  همه را عواملی میدانم که دستی در ساختن یک فرد دارند. در این لحظه معنا ندارد که بخواهیم برای هیچ کدام از این عوامل برتری قایل شویم )
درست پس از این لحظه ، لحظه ای است که تصور فرد از خویشتن خویش متولد میشود. این دومین قدم و نزدیک ترین قدم پس از وجود واقعی هر فرد است. این فرد ( زن یا مرد ) خودش را ،خدایش را، دنیایش را و اختیارات و مسیولیت ها و وظایفش را تعریف میکند. علایقش را میشناسد، توانایاییهاش را کشف میکند و در پیچ و خم روزها و لحظات زندگی جلو میرود و هر لحظه همانی میشود که «هست». فردی مثل من که دنیایش را زبان و شهرش  و موطنش پر کرده است ، اگر همه دنیا هم او را جهان وطن بدانند، متعلق به نقطه خاصی از کره زمین است.
پس از این نگاه هر آدمی به فرد است که تقابل انسان را با دنیای اطرافش رقم میزند.
این نکته البته مهمی است. اما فاصله اش با آنچه که اصل و اصالت انسانی یک فرد را رقم میزند آنچنان بزرگ است که از نظر من جز در موارد «اجرایی» زندگی ارزشی ندارد.

این را در تایید یکی از مضامین عالی که در متن ایرج آمده مینویسم:ایده و تفکر ناظر و توصیف کننده وجود من هر که باشد و هر چه باشد چه دور و چه نزدیک به واقعیت وجودی من، در درجه اول به آن ناظر مربوط است. در بسیاری از موارد به من اصلا مربوط نیست.
روشن میگویم:
شخصا به عنوان زن/ مسلمان/ ایرانی تجربه در زمینه ناظران خوش سلیقه نسبت به وجود فردی خودم زیاد داشته ام... از تجربه های تکراری دختران در ایران بگیر تا تجربه های تکراری مسلمانان در دنیای غرب.
خلاصه بخواهم بگویم: اصولا برایم اهمیتی ندارد که دیگران چه فکری میکنند راستش! بالاخره بعضی مسلمان ها را اینگونه میبینند. بعضی زن ها را اینطور و ... بعضی ایرانی ها را ....

اما و صد اما... تا اینجا بحث شخصی است و شاید اهمیت چندانی هم نداشته باشد... مسیله از آنجایی آغاز میشود که تفکرات «غیر» و «ضد» انسانی جامه «قانون»  و «قدرت» میپوشد.

خیلی شاید دلشان نخواهد پزشکشان زن باشد بر این اساس که فکر میکنند زن توانایی یکسان با پزشک مذکر را ندارد. خوب این از نظر من مسیله ای نیست. اما اگر قانونی باشد ( مشابه آن بسیار هست ) که به دختران فرصت پزشک شدن ندهد اینجا است که «قدرتی» از خارج درباره «افرادی» تصمیم میگیرد... مثال دیگرش و البته رقیق ترش زمانی است که پدر یا مادر، به دخترش اجازه پزشک شدن، راننده شدن ... را ندهد. (‌در این باره البته خودم بحث دارم** )

مسیله زنان در جامعه ما به طور خاص این جا است. در امتداد قوانین غیر مدون مرد سالارانه با قدمت هزاران ساله ، الان ما با قوانین مدون غیر انسانی که به طور خاص زنان را نشانه گرفته است روبرو هستیم.

اینجا است که من با متنی که ایرج نوشته است مخالفم...
تمام توضیحاتی را هم که آن اول من باب ایده های شخصی ام دادم برای روشن کردن این قسمت از نوشته ام بود!

گرچه با تقسیم بندی آدمیان به هر شکلی از ابتدای بحث مخالف که چه عرض کنم احساس ضدیت میکنم! با این حال در بسیاری از موارد متاسفانه چاره ای جز این نیست. دشمن ( اسمش را بگذارید قوانین، قدرت، فرهنگ جامعه ) توپ را پرتاب کرده و توپ در زمین ما است و ما( البته منظورم از ما فعالین حقوق زنان است نه بنده! ) چاره ای نداریم/ ندارند که با این توپ به نوعی بازی کنند.تصور اینکه قانونی شما را به خاطر نام خانوادگی تان پست تر از دیگر ساکنین ایران زمین بداند ظاهرا خنده دار است ولی اگر وجود داشته باشد به شکل متاسفانه مسخره تری تمام ایرانی هایی که در این نقطه ولو بی اهمیت از نظر انسانی با شما مشترک هستند در کنار شما قرار میدهد تا تلاش کنید قانون را عوض کنید.
شما به ناچار با این نام خانوادگی مشترک طومارها امضا خواهید کرد و اعتراض ها میکنید و سعی در احقاق حقوق خود دارید...
جناب ایرج:
در نوشته تان به تقسیم بندی مبهم زنان و مردان و حقوقی که بنا بر تفاوت افراد میتواند متفاوت باشد اشاره فرموده اید.
از نظر من اتفاقا این تقسیم بندی اصلا مبهم نیست! مشخصا درباره دو گروه از انسان ها صحبت میشود که بر مبنای تفاوت کروموزومی و هورمونی و جنسیتی تقسیم بندی شده اند و با هم تفاوت هم دارند. تفاوتشان هم واضحا همین ها است که اشاره شد.

شما در نقد جمله  "اگر زن و مرد با هم تفاوتهايي دارند؛ نبايد از جهات حقوقي متفاوت ارزيابي شوند."
فرموده اید:
«... شاید معنا این باشد که :
هرچند مرد و زن با هم تفاوتهايي دارند؛ -به دليل همساني ايشان در آدمي بودن- نبايد از جهت حقوق از هم متفاوت ارزيابي شوند.
خوب اين جمله نيز تنها در صورتي درست خواهد بود كه واژه ي "حقوق" در آن صرفا به "حقوق طبيعي" (حقوق جهانشمول براي همه ي آدميان) تعبير شود و نه چيز ديگر. اما مطلب اين است كه آن حقوقي كه مورد ادعاي خانمها هستند؛ اصلا در زمره ي حقوق طبيعي ارزيابي نمي شوند. نه الزام جفت به تك همسري و وفاداري ؛ نه اولويت در حق نگهداري از فرزند در موارد جدايي و ... در زمره ي حقوق طبيعي نيستند و همچنين اموري چون "لزوم تمكين در ازاي نفقه" نيز با حقوق طبيعي متضاد ارزيابي نمي شوند»

اولا - اتفاقا حق نگهداری از فرزند و داشتن اختیار وی تا زمانی که کودک است حقی جهانشمول است. حق تردد و خروج از مثلا کشور به هکذا.

کنترل قدرت به هر شکلی نسبت به افراد نخواستنی و مذموم است. اما ظلم جنسی به قول رویا امری است که وجود خارجی دارد و در دنیای امروزه با کنترل قدرت آمیخته است.

تا آنجایی که زن در توافق فرهنگی/ دینی/ عاطفی خود نسبت به همسرش این اختیارات را برای وی قایل میشود که در تردد و...  وی دخالت کند مشکلی نیست. این امری است که خود اختیار کرده تا مثلا خانواده ای با چنین قوانینی داشته باشد. اما مشکل آنجا است که قوانین برای همه زنان این پیش فرض را قرار میدهد.

در ثانی - این تقسیم بندی مبهم از نظر شما یا واضح از نظر من را قانون قبل از این بحث ها کرده است. و معترضین چاره ای ندارند که به این تقسیم بندی وفادار بمانند و بر همین مبنا اعتراض کنند.

شما گفته اید:
«به اين ترتيب نمي توان از گزاره ي "همساني زن و مرد در آدمي بودن" تساوي حقوقي ايشان در مسائل مورد ادعاي حضرات فمينيست را نتيجه گرفت.

ممكن است مطرح شود كه زن و مرد نه تنها از جهت آدمي بودن بلكه همچنين از جهت شهروندي با يكديگر همساني دارند و نتيجه اينكه بايد از حقوق مدني مشابهي بهره مند باشند.

خوب مسئله اينجا است كه حقوق مدني حقوق ثابتي نيستند بلكه حقوقي هستند كه "قانون" آنها را تعريف مي كند و براي هريك از اقشار اتباع خود حیطه ي خاصي از حقوق مدني را تبيين مي كند. مثلا مشاركت در امور سياسي از طريق انتخابات از زمره ي حقوق مدني است. اما تقريبا همه ي قوانين مدني شهروندان زير سن قانوني (از شانزده تا بيست و يك سال) را از بهره مندي از اين حق محروم دانسته اند. يا حق انتخاب شغل يك حق مدني است. اما در اغلب كشورها شما براي آنكه اجازه ي وكالت دادگستري را كسب كنيد؛ علاوه بر سطح معيني از تحصيلات بايد در نهاد صنفي مربوطه نيز پذيرفته شويد و .....

به عبارت ديگر حقوق مدني زيرآمدي از قوانين مربوطه هستند و هرچند مسلما مي توان در صحت و مشروعيت اين قوانين ترديدهاي جدي روا داشت؛ نمي توان به صرف وجود نابرابريهاي قانوني در زمينه ي پاره اي از حقوق مدني آنها را نامشروع شمرد.»

اصلا مسیله همسانی زنان و مردان و غیر همسانی آنها نیست به نظر من . مسیله همان تقسیم بندی کذایی است که ما مجبوریم بر اساس آن بازی کنیم.
و دقیقا بحث همین جا است:
قوانین امروزی مورد اعتراض زنان را به عنوان قشر خاصی از جامعه جدا کرده و برای آنها به طور خاص محدودیت و قوانین بخصوصی وضع کرده.
قوانینی که «تبعیض» و « قایل شدن تفاوت » را مبنا و اصل قرار داده است نه دلیل و مدلولی را.
مثلا فرض کنید قانون حق نگهداری از فرزند را به فردی که سن بالاتری دارد بسپرد. گرچه قانون منطقی و عادلانه نیست باز با قانونی که یکسره یک قشر خاص را مورد هدف خود قرار میدهد و محدود میکند متفاوت است. چرا که در این بحث این قشر تقسیم بندی اش و تفاوت هایش را از اموری کاملا بی ارتباط با حقوق و شرایط شهروندی اخذ کرده است.

جمع کردن این بحث آسان نیست. ولی اساس بحث روشن است. به روشنی همان آفتابی که گفتم!

** نظر شخص من درباره اجازه پدر و مادر مبهم است. پدر و مادر ناچار از تربیت فرزند هستند. ظالمانه بودن و یا عادلانه بودن حدودی را که برای فرزندانمان تعیین میکنیم ممکن است روشن نباشد. به این ترتیب گرچه هر کس با معیارهای شخصی خودش میتواند دیگران را نقد کند اما عموما هر پدر و مادری در راستای «تربیت» و محدودیت هایی که برای فرزند قایل میشوند در خطر ظلم هستند...  بنابراین تصور شرایطی که بدون معیار خارجی بتوان درست و غلط را قطعا تشخیص داد از نظر من مشکل و نشدنی است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/19ساعت 4:59 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 

دلم شور میزنه... خیلی نگران اوضاع و احوال جدید هستم. خیلی... هر روز به امید یه خبر بهتر صفحه اخبار را باز میکنم میبینم نه خیر! فکر میکنند لج و لج بازیه انگار! :(


اگر قایل بشیم به وجود مفهومی به نام فهم و شعور اجتماعی ( مثلا متوسط شعور مردم ، متوسط درک عمومی مردم از حقایق اولیه و اصول اولیه زندگی مثلا شهر نشینی ) ، اونوقت با کمال تاسف آدم مجبوره اذعان کنه که وضع ما، نسبت به یه جامعه ای مثل کانادا مثلا، خیلی خرابه خیلی خراب... :(


این روزها زیاد فکر میکنم. از دست اساتید محترم و پزشک های قدیمی بیشتر از همیشه شاکی ام :( دلم گرفته شدیدا! :( چجوری خودمون این طوری خودمون را آواره کردیم...  همه مون رو میگم. چه داخلی ها وچه مهاجر ها :( بله خودمون. همین اساتید محترم. همین پزشک های محترم سیاست گذار نظام پزشکی.... همین خودمون :(


خیلی ها عید رو اینجا میشناسن ها :) مخصوصا روس ها :) خیلی هاشون در حقیقت از جاهایی مثل گرجستان یا آذربایجان و یا ازبکستان اومدند.... این دوستم که از ازبکستان اومده ولی در حقیقت روس هست میگفت اون قدیم ها فارس ها یواشکی نوروز رو جشن میگرفتند ( زمان شوروی ) ... الان بهتر شده و آزادانه جشن میگیرن. میگفت همه خیلی دوست داشتن نوروز رو :) بسکه قشنگه...


امسال مسیول کارت تبریک خریدن برای تولد بچه های گروهمون ( رزیدنتی) من شدم... فکر کردم گفتم بیام به جای ۶-۷ دلار کارت یه چیز جالب تر بگیرم... یه فکر خیلی بامزه به فکرم رسید که چون متاسفانه کسی تو گروهمون ایرانی نیست و نمیتونه اینجا رو بخونه میگم! :) تو گوگل کلمه رادیوتراپی رو جستجو کردم :) تصاویرش رو در حقیقت :) بعد یک عکس بامزه رو انتخاب کردم و سفارش دادم که روی یک دونه از این فنجان بزرگ ها چاپ بشه... :) با مزه نیست ؟ این بود عکسش :)

آخه این کانادایی ها از این چیزا خوششون میاد! :) متاسفانه برای تولد نفر اول آماده نشد! دیر به فکرم رسید! به اون یک گلدون کوچولو دادم زیرش هم نوشتم تولدت مبارک! رادیاسیون انکولوژی اتاوا ۲۰۰۷ :) اینقدر ذوق کرد و خوشحال شد :) حالا این فنجونه رو میدم به بعدی :)


هفته دیگه چهارشنبه امتحان نهایی رادیوبیولوژی دارم... خدا به خیر بگذرونه :|


امتحان را خیلی خوب دادم! یعنی فکر میکنم .... :) حالا برعکس نشه!



از حال ما اگر بپرسید ملالی نیست جز دوری و دوری و دوری و دوری...

من ساده میگویم. ملالی نیست. گله ای هم نیست. راهی هم نیست که اگر هست مرا نمیرساند به آن نقطه عزیز...

حالا این دوری عمیق تر و عمیق تر و رنگین تر میشود. زندگی من بر روی چرخ زمان میگردد و جلو میرود. من کار خاصی ندارم. روزها را میشمارم، صفحه های تقویم را ورق میزنم، قد تو را نظاره میکنم و آه میکشم...

خبر خاصی نیست. فصل ها میگذرند. زمستان بهار میشود... و آه سرد میگوید که اوضاع بر وفق مراد نیست...

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست         که راحت دل رنجور بی‌قرار منست 
به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر   گرش به خواب ببینم که در کنار منست 
اگر معاینه بینم که قصد جان دارد               به جان مضایقه با دوستان نه کار منست 
حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز   ولیک درخور امکان و اقتدار منست 
نه اختیار منست این معاملت لیکن            رضای دوست مقدم بر اختیار منست 
اگر هزار غمست از جفای او بر دل              هنوز بنده اویم که غمگسار منست 
درون خلوت ما غیر در نمی‌گنجد               بر و که هر که نه یار منست بار منست 
به لاله زار و گلستان نمی‌رود دل من          که یاد دوست گلستان و لاله زار منست 
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت        دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست 
و گر مراد تو اینست بی مرادی من             تفاوتی نکند چون مراد یار منست 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/09ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط سارا  |