برای اولین بار از بودن در کانادا احساس خوبی به من دست داد. از اینکه به واسطه بودن در این کشور، یک دانشمند با من گپ میزند، به من میخندد، مرا راهنمایی میکند و برایم جملات قصار میگوید. موهای سپید و دستان پیرش که کمی میلرزند ، میگویند که بازنشستگی و ترک کار و جراحی نزدیک است. بالای ۶۰ سال دارد. جراح گوش و حلق و بینی است. ۲۰ سال پیش برای اولین بار در اتاوا دست به جراحی های تومورهای سر و گردن زده با روش های جدید ... رزیدنت ها میگویند جزو خدایان این رشته است... تعداد زیادی رزیدنت و جراح از سراسر دنیا و آمریکای شمالی به سراغش می آیند تا پیش او دوره ببینند. تحقیقاتش در زمینه درمان سرطان و تومورهای سر و گردن کلی درمان ها و روش های درمانی دنیا را تغییر داده. باهوش است و مثل تمام مردهای پیر لجباز. در عین حال دانشمند است. هر مریضی که می آید کلی از اطلاعات عمومی اش را از تاریخ و جغرافی مربوطه، صحبت میکند... مریض هایی که درمانگاهش می آیند سخت و پیچیده هستند. درمان هر کدامشان هزار اما و اگر و چرا و چه میشود دارد...از سوال کردن، مشورت کردن ابا ندارد... با این حال چاره ای نیست هنوز! بهتر از حرف خودش ایده ای معمولا پیدا نمیکند. برای هر مورد کلی مقاله و آمار و اطلاعات جدید را چک میکند.
روز جمعه که درمانگاه بودم، از ساعت ۷ صبح تا ۵ بعد از ظهر یک ربع هم ننشستیم. مریض پشت مریض... حتی یک بیوپسی یا یک بخیه را به من نداد! :| آخر روز خیلی خسته شده بودم... ناراحت نبودم میدانستم سیستم کانادا همینطوری است. رزیدنت های سال ۳ جراحی هنوز جراحی های ساده را به سختی انجام میدهند...
این رو بهش گفتم! گفتم بالاخره این رزیدنت های شما تخصص که گرفتند با تجربه کم وارد بیمارستان ها میشوند... پس بالاخره کی باید یاد بگیرند؟...
خندید. گفت در طول رزیدنتی دنبال این نباش که چطور «کار» کنی و تنهایی از پس مریض بر بیایی. یاد بگیر که چطور «یاد» بگیری. «یاد گرفتن» برای فردی که میخواهد موفق باشد نباید هیچوقت متوقف بشود. اگر اصول را یاد گرفتی اگر کاری را هیچوقت هم انجام نداده باشی میتوانی راهش را پیدا کنی ... آنطور که با تسلط انجامش دهی حتی برای بار اول.
یک منحنی برایم کشید: نتیجه تحقیقات نمیدانم فکر کنم یک برنده جایزه خیلی مهم پزشکی بود! دو محور منحنی، محور افقی سن طبابت و محور عمودی درصد بیمارانی را نشان میدهد که پزشک با اعتماد به نفس درمان میکند و سود میرساند... منحنی از نقطه صفر در سال های اول رزیدنتی با شیب تند شروع میشد و بالا میرفت. در عرض ۱۰ سال به اوج خودش میرسید که حدود ۸۰٪ بود... بعد از گذشت ۱۰ سال که شور و حال جوانی پزشک و اون شوق و ذوق اولیه تموم میشه، منحنی به حالت کفه ای درمیاد... تا ۲۰ سال. از سال ۲۰ به بعد که پزشک تجربه بیشتری کسب میکنه، و میبینه گرچه کارهای زیادی برای مریض ها کرده اما در عین حال اشتباه های زیادی رو هم مرتکب شده و مشکلات زیادی رو هم ایجاد کرده منحنی سیر نزولی پیدا میکنه... بعد از حدود ۷-۱۰ سال یعنی نزدیک به ۳۰ سال بعد به خاطر پیری و احتیاط منحنی شیب نزولی اش بیشتر میشه تا جایی که وقتی به درصد پایین تر از ۴۰٪ میرسه فرد باید بازنشسته بشه...
گفت، در حقیقت بیشترین سود را پزشک به جامعه اش در دوره سوم میرسونه که منحنی از حالت کفه ای یه مقدار نزول میکنه...
برای سومین باره که از راه دور خبر میرسه که کسی در ایران رفته... رفته ، از این دنیا رفته... راه دور و نزدیکش مهم نیست. «مرگ» خبر باورنکردنی و هوار شدن آواری است که هیچوقت عادی نمیشود. حتی برای افراد دور.... تاسف باره...واقعا تاسف باره.
شب، آدم ها و گذشته را پشت سرم گذاشتم و اومدم. با اینکه دوستشان دارم و نفسم به وجودشان بسته است... با همه این حرف ها همه را گذاشتم و آمدم. اینکه چاره ای نیست یا هست، اینکه زندگی همین هست یا نیست، اینکه مهم هست یا نیست، اینکه من شورش را در آورده ام یا نه، اینکه اینطوری بهتر است به هر حال یا نه... به هیچکدامش کاری ندارم. من اصولا اصلا به این حرف ها کاری ندارم.... من حس میکنم و دهان باز میکنم و کسی شاید میشنود.
این شهر «اخوان ثالث» رو نخونده بودم! قشنگه: :)
«وندانستن»
شست باران بهاران هر چه هر جا بود
یک شب پاک اهورایی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش
تنها بود
ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
اختران روشن تر از هر شب
تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه جاوادن پیدا
اینک این پرسنده میپرسد
پرسنده: من شنیدستم
تا جهان باقی است مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو، مزدک! چه می دانی؟
آنسوی این مرز ناپیدا
چیست؟
وآنگه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست؟
مزدک : من جز اینجایی که می بینم نمی دانم
پرسنده: یا جز اینجایی که می دانی نمی بینی
مزدک: من نمی دانم چه آنجا یا کجا آنجا است
بودا: از
همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می رفت
زرتشت: آه، مزدک! کاش می دیدی
شهر بند رازها آنجا است
اهرمن آنجا، اهورا نیز
بودا: پهندشت نیروانا نیز
پرسنده: پس خدا آنجا است ؟
هان؟
شاید خدا آنجا است
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقی است مرزی هست
همچنان بوده است
تا جهان بوده است