نمیدانم
داستان سوختگی عارف و درخواست کمک مالی برای جراحی و ترمیم سوختگی صورتش را تا به حال خوانده اید یا نه... خبرش به گوش من از طرف دوست قابل اعتمادی در همین اینترنت رسید. از زمانیکه اولین پست در سایت گذاشته شده تا امروز نزدیک ۲۰ روز میگذرد و تا به حال مقداری پول جمع شده که با آن جراحی اولیه انجام شده. گزارش کمک های مالی نیز در همین سایت هست. اگر مایل به کمک هستید خبر را به گوش بقیه هم برسانید. برای کمک مالی:
این آدرس برای کمک های مالی از داخل کشور و این هم
آدرس برای کمک های مالی خارج از کشور.
عید غدیر شده. این روزها از آن روزهایی است که من دوباره سرم را میبرم توی کتابخانه و خطوط. از بالای برجی که در آن زندگی میکنم شهر خاکستری را نگاه میکنم و فکر میکنم به تاریخ و چیزهایی که از بین ابر و وهم و خیال به دست ما رسیده است. به دست من... به دست من رسیده است که مرا از میان جاده های برقی و چرخ دنده های ماشینی و جذابیت های نظم و قدرت و ثروت و زیبایی و رهایی و آزادی از قید و بند، از میان قانون های زشت و دوست نداشتنی ، از میان تردید ها، از میان خستگی و میل به رها کردن هر آنچه نامش بندگی است، دستم را بگیرد و در گوشم بخواند:
| عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید |
|
دولتی هست حریفان سر دولت خارید |
| چو شکر یک دل و آغشته این شیر شوید |
|
که ظریفید و لطیفید و نکومقدارید |
| دانه چیدن چه مروت بود آخر مکنید |
|
که امیران دو صد خرمن و صد انبارید |
| با چنین لاله رخان روح چرا نفزایید |
|
در چنین معصرهای غوره چرا افشارید |
| دست در دامن همچون گل و ریحانش زنید |
|
نه که پرورده و بسرشته آن گلزارید |
| رنگ دیدیت بسی جان و حیاتیش نبود |
|
مه خوبان مرا از چه چنین پندارید |
| چون ره خانه ندانید که زاده وصلید |
|
چون سره و قلب ندانید کز این بازارید |
| فخر مصرید چو یوسف هله تعبیر کنید |
|
چو لب نوش وفا جمله شکر میکارید |
| ملکانید و ملک زاده ز آغاز و سرشت |
|
گر چه امروز گدایانه چنین میزارید |
| ساقیان باده به کف گوش شما میپیچند |
|
گرد خمخانه برآیید اگر خمارید |
| همه صیاد هنر گشته پی بیعیبی |
|
همه عیبید چو در مجلس جان هشیارید |
|
شمس تبریز درآمد به عیان عذر نماند |
|
دیده روح طلب را به رخش بسپارید |
«مولانا»
-----------------------------
**خوب تو همینطوری هستی که گفتی ولی اگه راست میگی بگو چطوری تونستی اینهمه قیدوبندی نگذاری برای بقیه و اینهمه خودت داشته باشی شون؟
من که به قید و بند اعتقاد ندارم، التزام دارم. علت این التزام وجود روشنی به نام خدا و دستورات تعبدی دینی به نام اسلام است. چیزهایی که در دنیای خیلی از آدم ها اصولا وجود نداره. به این ترتیب چطور میتونم از بقیه توقع این فرم قید و بند ها رو داشته باشم؟ قید و بندهایی که عموما از عقل سلیم انسانی تبعیت شاید نکنه!
به اخلاقیات اما هم التزام دارم هم اعتقاد. به این ترتیب بی اخلاقی را نمیتونم از آدم های دیگه بپذیرم. منزجرم میکنه و متنفر! این اخلاقیات اخلاقیاتی هستند که در ذات خودشون ارزش دارند. ارزششون به هیچ اعتقاد و دینی نیست... به ذات خودشون است. مثلا نمیتونم از یک آدم نژاد پرستی یا تحقیر دیگران یا خیلی چیزهای روشن و واضح دیگه را که خودم اونها را غیر اخلاقی میدونم بپذیرم.
---------------------------
سرت را گذاشته ای روی دسته مبل و دستت را زیر گونه ات. جشمانت روی هم رفته است. موهای جعد خورده و سیاهت قاب چهره نازنینت را گرفته و برگه روزنامه از آن دستت میرود که بلغزد...میتوانم لغات را تشخیص دهم. داشتی خبرهای ورزشی را میخواندی... خوابت برده است.
هزار بار به این تصویر نگاه میکنم. قلبم میلرزد و دوباره نگاه میکنم. من تو را میبینم که روز به روز قد میکشی. خنده شاد و شیرینت در دنیای زیبا و پرشورت طنین می اندازد. برای من تو هیچوقت غریبه نمیشوی... نه خنده هایت، نه دغدغه هایت و نه دوستی ها و قهرهایت... از فکرت غافل نمیشوم. هر شب آنچه را ازتو میدانم مرور میکنم. روابطت با دوستانت. دوری کردن هایت و نگرانی ها و امتحانت... به فرشته کوچکی که یک روز روی تخت خواب طاقباز دراز کشیده بود فکر میکنم. صدایم کردی و چشمانت اشک آلود بود... از دوری و از نگرانی که برای امتحان های من داشتی. « اگه تو امتحانت رو قبول نشی، بابا خیلی ناراحت میشه... »
حالا نازنین من، امتحان های من تمام شده و من قبول شده ام. تو هر بار برایم چندین بار کارت اینترنتی فرستادی و برایم آرزوی موفقیت کردی. حالا من روزهای تو را برای خودم تکرار میکنم. حرف هایت را، خنده هایت را و نگاه پر از سادگی و زیباییت را.
به لحظه ای فکر میکنم که قولی را که یک بار به تو دادم عملی کنم... آن روز اگر دور باشد، چقدر برایت این قول من مهم است؟ دلم برایت تنگ شده و نگرانت هستم :)
------------------------------
صدام هم اعدام شد. نمیدونم پیش اومد که زندگینامه اش رو بخونید یا نه... از کودکی اش گرفته تا افکار وطن پرستانه اش و عشق و علاقه اش به ملت عرب و تاکید روی دشمنی با ایران و ایرانی و قهرمان رویاهاش که صلاح الدین ایوبی باشه.... فکر میکردم که چقدر مشابه این افکار رو این روزها در بین ایران پرست های دو آتشه میبینیم. عشق به ایران باستان و کوروش و افکار ضد عرب ... اینجا است که آدم باید حواسش باشه یک تفکر هر چقدر در اون لحظه ممکنه جذاب باشه اما اگر پایه های تفکر غیر انسانی باشه چقدر باید ازش حذر کرد.
--------------------------
بخش داخلی اینجا از اون بخش هایی است که هر چقدر آدم بره بازم مطلب یاد میگیره. تنها بخشی است که نسبت به بیمارستان های آموزشی ایران واقعا یک سر و گردن هم سرویس درمانی شون و هم آموزششون بالاتره. اما کشیک هاش بیچاره میکنه آدم رو... دوشنبه آخرین کشیکه... دیگه راحت میشم.