تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

این خانه الان روح جاری و زنده زندگی را که ۲-۳ هفته ای مثل مرغ عشق در آن خانه کرده بود کم دارد... من به صندلی و میز و کامپیوتر نگاه میکنم و دوست ندارم به کامپیوتر دست ببرم. دستان عزیزی را که روی این دگمه ها با احتیاط قرار میگرفت و با نگاهی به طول و عمق زندگی حرکت میکرد را در ذهنم دارم... سرم را پایین میگیرم و دستان عزیز را میبوسم.

--------------------------

روی زمین زانو میزنم. دستانم را در خرده های ظرف بلورین و شیشه ای فرو میکنم . سعی میکنم ذره ذره را دوباره به هم بچسبانم و جامی را که برای همه عمر رویاهای زندگیم را در آن طرح ریختم باز بسازم... درد و زخم که در دست و وجودم میخزد را به کناری میگذارد. من چیز زیادی نمیخواهم. جام بلورینم را میخواهم که چهره ام یک عمر در آن نقش بسته بود...

-------------------------

سایت کمک به عارف کوچک بسته شد. ۸ میلیون تومان پول مورد نیاز بود که طی ۱۰ روز  جمع آوری شد :)

-----------------------

پریروز میخواستم دو خط در نکوهش مهران مدیری بنویسم من باب اینکه تبلیغات از سر و کول برنامه اش داره میره بالا و اصلا یادش رفته اصل نمایش رو ... اما خودش باهوش تر از این حرف ها است! دیشب فوری خودش اعلام کرد... :) قسمت آخر برنامه دیشبش خیلییییییییی خنده دار بود! اون قسمتی که با کامران مصاحبه میکردند، تو زمین فوتبال گرفته بودنش :)

----------------------

امتحان رادیوبیولوژی را دادم... اممم. به نظرم نه چندان خوب. با توجه به اینکه من درس نخوان قدری ایندفعه درس خوانده بودم انتظار داشتم ۲۰ بشوم که نمیشوم... ۳-۴ تایی غلط دارم! :(( امتحان تشریحی بود لعنتی با ۱۷ تا سوال با جواب های یک دو جمله به بالا. و کشیدن نمودار و این حرف ها.... ۱ ساعت و ۱۰ دقیقه هم وقت داشتیم...

-------------------

یک امتحان عملی دیگه باید برای گرفتن مدرک نهایی پزشکی کانادا بدم... اگر بخوام امسال بدم و خلاص بشم ( چون مطالب عمومی پزشکی است ) میافته سه ماه دیگه! بنویسم اسمم رو به نظرتون؟ تنبلی کردم دیگه عادت به درس خوندن ندارم باور کنین... یکی نیست بگه تو کی عادت داشتی درس بخونی

------------------

من میدونم که تو الان اون بالا بالا ها هستی... :) با چشم های گرد و هوشمند داری اطرافت را نگاه میکنی. من هم مثل آدم های عقب افتاده فکر میکنم تو هنوز همان دختر بچه نازنین قدیمی هستی و مدام از راه دور قربان صدقه ات میروم... :) در حالیکه تو برای خودت خانمی شده ای. لیست تمام مراقبت های ویژه را هم حفظی آفرین :)))) سفرت به سلامت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط سارا  | 


نمیدانم داستان سوختگی عارف و درخواست کمک مالی برای جراحی و ترمیم سوختگی صورتش را تا به حال خوانده اید یا نه... خبرش به گوش من از طرف دوست قابل اعتمادی در همین اینترنت رسید. از زمانیکه اولین پست در سایت گذاشته شده تا امروز نزدیک ۲۰ روز میگذرد و تا به حال مقداری پول جمع شده که با آن جراحی اولیه انجام شده. گزارش کمک های مالی نیز در همین سایت هست. اگر مایل به کمک هستید خبر را به گوش بقیه هم برسانید. برای کمک مالی:  این آدرس برای کمک های مالی از داخل کشور و این هم آدرس برای کمک های مالی خارج از کشور.


عید غدیر شده. این روزها از آن روزهایی است که من دوباره سرم را میبرم توی کتابخانه و خطوط. از بالای برجی که در آن زندگی میکنم شهر خاکستری را نگاه میکنم و فکر میکنم به تاریخ و چیزهایی که از بین ابر و وهم و خیال به دست ما رسیده است. به دست من... به دست من رسیده است که مرا از میان جاده های برقی و چرخ دنده های ماشینی و جذابیت های نظم و قدرت و ثروت و زیبایی و رهایی و آزادی از قید و بند، از میان قانون های زشت و دوست نداشتنی ، از میان تردید ها، از میان خستگی و میل به رها کردن هر آنچه نامش بندگی است، دستم را بگیرد و در گوشم بخواند:

عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید دولتی هست حریفان سر دولت خارید
چو شکر یک دل و آغشته این شیر شوید که ظریفید و لطیفید و نکومقدارید
دانه چیدن چه مروت بود آخر مکنید که امیران دو صد خرمن و صد انبارید
با چنین لاله رخان روح چرا نفزایید در چنین معصره‌ای غوره چرا افشارید
دست در دامن همچون گل و ریحانش زنید نه که پرورده و بسرشته آن گلزارید
رنگ دیدیت بسی جان و حیاتیش نبود مه خوبان مرا از چه چنین پندارید
چون ره خانه ندانید که زاده وصلید چون سره و قلب ندانید کز این بازارید
فخر مصرید چو یوسف هله تعبیر کنید چو لب نوش وفا جمله شکر می‌کارید
ملکانید و ملک زاده ز آغاز و سرشت گر چه امروز گدایانه چنین می‌زارید
ساقیان باده به کف گوش شما می‌پیچند گرد خمخانه برآیید اگر خمارید
همه صیاد هنر گشته پی بی‌عیبی همه عیبید چو در مجلس جان هشیارید

شمس تبریز درآمد به عیان عذر نماند

دیده روح طلب را به رخش بسپارید

«مولانا»

-----------------------------

**خوب تو همینطوری هستی که گفتی ولی اگه راست میگی بگو چطوری تونستی اینهمه قیدوبندی نگذاری برای بقیه و اینهمه خودت داشته باشی شون؟

من که به قید و بند اعتقاد ندارم، التزام دارم. علت این التزام وجود روشنی به نام خدا و دستورات تعبدی دینی به نام اسلام است. چیزهایی که در دنیای خیلی از آدم ها اصولا وجود نداره. به این ترتیب چطور میتونم از بقیه توقع این فرم قید و بند ها رو داشته باشم؟ قید و بندهایی که عموما از عقل سلیم انسانی تبعیت شاید نکنه!‌
به اخلاقیات اما هم التزام دارم هم اعتقاد. به این ترتیب بی اخلاقی را نمیتونم از آدم های دیگه بپذیرم. منزجرم میکنه و متنفر! این اخلاقیات اخلاقیاتی هستند که در ذات خودشون ارزش دارند. ارزششون به هیچ اعتقاد و دینی نیست... به ذات خودشون است. مثلا نمیتونم از یک آدم نژاد پرستی یا تحقیر دیگران یا خیلی چیزهای روشن و واضح دیگه را که خودم اونها را غیر اخلاقی میدونم بپذیرم.

---------------------------

سرت را گذاشته ای روی دسته مبل و دستت را زیر گونه ات. جشمانت روی هم رفته است. موهای جعد خورده و سیاهت قاب چهره نازنینت را گرفته و برگه روزنامه از آن دستت میرود که بلغزد...میتوانم لغات را تشخیص دهم. داشتی خبرهای ورزشی را میخواندی... خوابت برده است.
هزار بار به این تصویر نگاه میکنم. قلبم میلرزد و دوباره نگاه میکنم. من تو را میبینم که روز به روز قد میکشی. خنده شاد و شیرینت در دنیای زیبا و پرشورت طنین می اندازد. برای من تو هیچوقت غریبه نمیشوی... نه خنده هایت، نه دغدغه هایت و نه دوستی ها و قهرهایت... از فکرت غافل نمیشوم. هر شب آنچه را ازتو میدانم مرور میکنم. روابطت با دوستانت. دوری کردن هایت و نگرانی ها و امتحانت... به فرشته کوچکی که یک روز روی تخت خواب طاقباز دراز کشیده بود فکر میکنم. صدایم کردی و چشمانت اشک آلود بود... از دوری و از نگرانی که برای امتحان های من داشتی. « اگه تو امتحانت رو قبول نشی، بابا خیلی ناراحت میشه... »
حالا نازنین من، امتحان های من تمام شده و من قبول شده ام. تو هر بار برایم چندین بار کارت اینترنتی فرستادی و برایم آرزوی موفقیت کردی. حالا من روزهای تو را برای خودم تکرار میکنم. حرف هایت را، خنده هایت را و نگاه پر از سادگی و زیباییت را.
به لحظه ای فکر میکنم که قولی را که یک بار به تو دادم عملی کنم... آن روز اگر دور باشد، چقدر برایت این قول من مهم است؟ دلم برایت تنگ شده و نگرانت هستم :)

------------------------------

صدام هم اعدام شد. نمیدونم پیش اومد که زندگینامه اش رو بخونید یا نه... از کودکی اش گرفته تا افکار وطن پرستانه اش و عشق و علاقه اش به ملت عرب و تاکید روی دشمنی با ایران و ایرانی و قهرمان رویاهاش که صلاح الدین ایوبی باشه.... فکر میکردم که چقدر مشابه این افکار رو این روزها در بین ایران پرست های دو آتشه میبینیم. عشق به ایران باستان و کوروش و افکار ضد عرب ... اینجا است که آدم باید حواسش باشه یک تفکر هر چقدر در اون لحظه ممکنه جذاب باشه اما اگر پایه های تفکر غیر انسانی باشه چقدر باید ازش حذر کرد.

--------------------------

بخش داخلی اینجا از اون بخش هایی است که هر چقدر آدم بره بازم مطلب یاد میگیره. تنها بخشی است که نسبت به بیمارستان های آموزشی ایران واقعا یک سر و گردن هم سرویس درمانی شون و هم آموزششون بالاتره. اما کشیک هاش بیچاره میکنه آدم رو... دوشنبه آخرین کشیکه... دیگه راحت میشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/18ساعت 2:53 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 

میرود که این آخرین لحظه های شور و حال و صبر و اشتیاق من تمام شود. من میروم که برای همیشه این عشق عمیق را به خاکی سرد و در اتاقی شیشه ای محبوس کنم و آن را با حسرت و دلتنگی یاد کنم و پس از سال ها کم کم از یاد ببرم.

این ثانیه های شمرده شده، این روزها... این شور و اشتیاق رسیدن را لای کتاب محبوبم در کتابخانه عزیزم میگذارم... از پشت میز و نور کم سوی چراغم به کتاب نگاه میکنم و هرگز جرات نخواهم کرد لای آن را باز کنم.

 

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست             که راحت دل رنجور بی‌قرار منست 
به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر       گرش به خواب ببینم که در کنار منست 
اگر معاینه بینم که قصد جان دارد                  به جان مضایقه با دوستان نه کار منست 
حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز      ولیک درخور امکان و اقتدار منست 
نه اختیار منست این معاملت لیکن              رضای دوست مقدم بر اختیار منست 
اگر هزار غمست از جفای او بر دل                هنوز بنده اویم که غمگسار منست 
درون خلوت ما غیر در نمی‌گنجد                  برو که هر که نه یار منست بار منست 
به لاله زار و گلستان نمی‌رود دل من            که یاد دوست گلستان و لاله زار منست 
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت          دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست 
و گر مراد تو اینست بی مرادی من               تفاوتی نکند چون مراد یار منست 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/10ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط سارا  | 


۱- یک حرفی که یک بار یک دوستی درباره من زد و من خیلی دوست دارم، این بود:
intelectually fundamentalist یا fundamental intelectual . برعکس اون چیزی که خیلی ها فکر میکنند اصلا از عقاید غیر یا ضد مذهبی نه ناراحت میشم و نه هیچی. بعضی ها ممکنه فکر کنند من خیلی مذهبی و متعصب روی عقایدم هستم و دقیقا بعضی ها فکر میکنند من خیلی بی قید و بندم یا از بعضی حرف های من تعجب میکنند ...راستش از بچگی ام از اینکه دیگران فکر میکردند من رو عقایدم تعصب دارم ناراحت میشدم! چون فکر میکنم هیچوقت اینجوری نبوده. حقیقت اینه که در عین اینکه خیلی عمیق ایمان دارم به باورهای مذهبی، اما ذهنا اکثر قید و بندها برام بی معنی است.  یعنی هیچ چیز به جز یک خدا نمیتونه برام هیچ قید و بندی رو توجیه کنه.... کلا به راحتی میتونم دو تا رای متنافر یا متناقض رو در ذهنم داشته باشم. میبینید که : ۱ و ۲

۲- خودم با حجاب هستم اما کلا از حجاب اصلا خوشم نمی آید.

۳-  نقطه ضعف شخصیتی ام احتمالا اینه که نمیدونم دقیقا چه نقطه ضعفی دارم ( چیزی به ذهنم نمیرسه )  به غیر از بداخلاقی و اینکه به ندرت اما به شدت از کوره در میرم!

۴- یک زمانی به اینکه هیچوقت  رمانی از جین اوستین و دانیل استیل نخوانده ام( با اینکه همیشه خیلی کتاب میخواندم )‌ و فیلم عروس ( ‌البته فیلم هیجوقت زیاد نمیدیدم )‌ را ندیده ام افتخار میکردم.

۵- برای مرگ پروتوس در کتاب سه تفنگدار اشک ریختم. با اینکه آنموقع ها( ۱۸ سال پیش )‌ مثل الان نبود و قلبم تقریبا از سنگ بود! اصلا گریه نمیکردم ....

این رو هم میگم چون شاید از این فرصت ها دیگه پیش نیاد!

** زندگی مشترکم برام خیلی مهمه. همسرم رو یکی از بهترین آدم هایی که میشناسم میدونم و فکر میکنم مستحق خوشبختی است :) **

بعضی از کسانی که من میخواستم دعوت کنم به قول اینجایی ها آلردی دعوت شده اند. لیست من( که با تقلب  ۷ نفری است ) :

شقایق، باوند ، دانشجوی پزشکی تبریز،لیلای لیلی ، فرهاد از مونترال و یک پزشک و آریا بوی ...

مرسی از ریحان و کامیار بابت دعوتشون :)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/02ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط سارا  |