تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

 

الله الله الله... هزار بار هزار اسم را تکرار کردم و تکرار کردم و تکرار کردم... هزاران روز این ۳۰ سال جلوی چشمم طلوع کرد و من با شور و شوق لباس پوشیدم و روزه گرفتم و آماده شدم... منتظر غروب و افطار شدم و  شب تاریک را تا صبح بیدار نشستم. بزرگ تر ها را نگاه کردم فکر کردم، نفهمیدم، نخواستم، درک نکردم اما دوست گرفتم. اتاق پر از دود سیگار و کتابخانه شلوغی را که به اندازه یک کتابفروشی قدیمی در آن کتاب های دست اول پیدا میشد همراه با صدای الغوث الغوث می آید دوباره زنده میشود و من با دامن اسکاتلندی و سنجاق قفلی طلایی بزرگ به کریستال های لوستر خیره میشدم و فکر میکردم بزرگ ترین منبع ثروت دنیا آن بالا است...اگر بالای میز ناهار خوری میرفتم میشد دست دراز کرد و یکی دو تا از این کریستال های درخشان را کند و و تا ابد نگه داشت... با یک قاشق حلوای خوشرنگ و خوش عطری که دلم میخواست تا شب احیا سال دیگر گوشه لپم نگه دارم.

:) کنارش نشسته بودم و هر جمله و هر کلمه که خوانده میشد من میرفتم در فکر اینکه چقدر در زبان عربی کلمات و صفات میتواند قشنگ کنار هم ردیف شود... یادم نیست کدام جمله بود، نشانم داد و اشاره ای کرد که فهمیدم... خوابم می آمد. معلم ها آنطرف تر نشسته بودند... سرم را گذاشتم روی پای دوستم و نیمی از مراسم گذشت تا بلند شدم برای سحری... :)

------------------------

شب های احیای امسال هم تمام شد.

-----------------------

به شکل شگفت انگیزی این متخصصین قلب کپی همدیگرند. استاد های طالقانی را یکی یکی اینجا به یاد می آورم. همه قد بلند و لاغر با موهای کوتاه جوگندمی و کراواتی... :) جراح ها هم شبیه همدیگرند. داخلی ها هم همینطور. متخصصین اطفال هم همینطور.... رادیوتراپیست های ایران را یادم نیست راستش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/27ساعت 6:23 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 

دلم لرزید. چشمانم را بستم و از دوری آن چهره آشنا دلتنگ شدم ... صدای آرامی در هیاهوی شادی و هیجان و تشویق بیرون در سینه ام آرام شکست و پایین غلطید. ترس دوری از آن چهره مردانه آشنا با سبیل های پرپشت که سال ها در روحم حک شده بود، نگاهم را برگرداند. سرم را خم کردم، شانه مقدس را بوسیدم و وجودم آرزو و نیاز شد...


من نمردم. این رو برای خودم میگم.... بخش قلب سخته و نمیدونم چرا برای من طاقت فرسا. به مامانم میگم، مامان پیر شدم به خدا. یه زمانی بود ۲۴ ساله که بودم اصلا نمیفهمیدم کشیک یعنی چی. سخت ترین کشیک ها رو هم بدون خواب میدادم باز هم روز بعدش راحت میتونستم کار کنم. اصلا نمیفهمیدم خستگی یعنی چی. الان با یک کشیک تمام انرژی ام از دست میره... ساعت ۱۰ صبح روز بعد فقط دلم میخواد بخوابم... بابا میگه الان که خیلی زوده بگی پیر شدی... یه علت دیگه داره لابد...

راست میگن. علتش سن و سال هم اگر باشه همه اش این نیست. کشیک های قدیم رو که نگاه میکنم میبینم با اون همه کار و سختی باز هم در کنار یک دوست شب را به صبح گذروندن و هر مریضی را که دیدن با آب و تاب برای رفیقت تعریف کردن و کلی تفسیر و صحبت درباره شخصیت مریض ها و همراهانش و رزیدنت ها... :) ای خدا. واقعا یادش به خیر... اما این روزها من فقط و فقط در بیمارستان کار میکنم. نه خنده ای، نه دوست نازنینی، نه نگاه مشترکی... :) کار هم که نمیکنم فکر میکنم.... هییی امان از غربت!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 3:33 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 

سرم را که گذاشتم روی بالش، یاد همه آن روزها آمد توی ذهنم. نه آن روزهای دور. نه روزهایی که غذا را که میخوردم کلیشه تکراری مسواک، نخ دندان و وضو و انتظار اذان به سختی از چشمهای خواب آلود ما میگذشت. ما کنار آشپزخانه روی لبه گرد کمانی دراز میکشیدیم و منتظر میشدیم برای لحظه ای که بشه رفت خوابید... منظورم این روزها نیست. منظورم سحر هایی نیست که من در مانتو شلوار طوسی روی راه پلکان گرد خوابم میبرد و گوشم را میدادم به خیابان سکوت، منتظر صدای مینی بوسی که صدای موتورش را میشناختم و میدانستم از پیچ گلستان پنجم میپیچد و می آید سمت خانه ما... باید بلند میشدم و میرفتم دم در... صدا را دنبال میکردم. وقتی می آمد جلوی خانه خداحافظی میکردم و میرفتم... «لقمه ات را خوردی؟...»

یاد این روزها نبود که چشم هایم را باز نگه داشت... سرم را که گذاشتم روی بالش ماه رمضان همین چند سال پیش آمد جلوی چشمانم. روزهایی که ازدواج کرده بودم و گاه گاه از بابلسر میامدم تهران. بوی امتحان و نگرانی و خیلی چیزهای دیگر... سال به سال دنبال کردم خاطره ها را تا رسیدم به امروز سحری که خانه مثل خانه بود. سحری مثل سحری. ماه رمضان مثل ماه رمضان.

ماه رمضان های طولانی داره شروع میشه....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/03ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط سارا  |