**تکمله:
۱ ) این مطلب شهر جواهر سازها قشنگه لینکش هم اون کنار هست!
۲ ) این نوشته در آخر تکمیل شده در پاسخ یکی دو تا ایمیل...
این بحث را ۲۰ روزی میشود که انار شروع کرده. متنی که مینویسم در پاسخ این سوال است... لینک هایی را که کنار صفحه گذاشتم همه راخواندم. تقریبا همه مطالبی که در پاسخ به این سوال نوشته شده را خواندم. با وجود اینکه نویسندگان به تهداد شماره هایشان با یکدیگر اختلاف داشتند اما همه به نکات مشترکی اشاره کرده اندو مشکلاتشان در ماندن و آمدن یکسان و مشترک بود... دردمندی و دلتنگی شان و امید و تلاششان....
----------
خیلی ها گفته اند که من نه به خاطر اینکه همه می آمدند آمدم... اما من فکر میکنم دقیقا به همین علت آمدم. البته علل دیگر هم مزید بر این علت شد. اما شاید علت اصلی همین بود. همه میگفتند: باید رفت. ایران جای زندگی نیست. تخصص خواندن ایران فایده ای ندارد. آخرش که چه؟ ... با حقوق رزیدنتی هم مگر میشود زندگی کرد؟... من هم همین حرف ها را میزدم. ولی الان فکر میکنم معنی درست این حرف ها را نمیدانستم...
از این حرف ها گذشته من دلم میخواست ( هنوز هم شاید بخواهد ) بهترین ها را داشته باشم. فکر میکردم مستحق جایگاه های علمی بالا هستم. میتوانم در دانشگاه های بزرگ درس بخوانم و چیزهایی یاد بگیرم که در ایران پیدا نمیشود...
علت دیگری هم وجود داشت. خواهرم آن زمان اینجا تنها بود. من زیادی جوان بودم :) دوست داشتم بیایم اینجا و از تنهایی او را در بیاورم... البته او خیلی قبل تر از آمدن من خانواده اش سه نفری شده بود :)
در مجموع من هم درست به همان دلایلی از ایران آمدم که الان همه میخواهند بیایند:
نداشتن امید به آینده کاری. تلاش برای زندگی بهتر و رفاه بیشتر و علم برتر. اینها را در دنیای پیشرفته غرب جستجو میکردم. اما یک چیزی از همانموقع در من بود: دلم نمیخواست برای همیشه مهاجرت کنم. آن زمان فکرهایی دیگری هم داشتم : فکر میکردم همه ما ایرانی ها سر یک سفره نشسته ایم. بعضی از ما شانس بهتری برای دسترسی به منابع پر رونق تر داشته ایم. پدر- مادر خوب. خانواده مرفه. خانواده باسواد یا بافرهنگ. مدرسه خوب و به تبع همه اینها دانشگاه خوب و... خودم را در لباس یک مهاجر همیشه مانند کسی تصور میکردم که حالا که دستش میرسد بهترین غذای سفره را بر میدارد و از سفره بلند میشود و میرود....
خلاصه آمدم... و اما زندگی اینجا...
نمیدانم داستان زندگی اینجا را باید از کجا شروع کرد. وقتی آمدم اما چشمانم به روی حقیقت متفاوتی باز شد. آنچه در انتظار من بود آنچنان متفاوت از زندگی که در ایران از آن فرار کردم نبود. کار زیاد. درس خواندن بدون نتیجه قابل پیش بینی. سیستم بدون نظم و قانون. ظرفیت های بدون تناسب با متقاضی ها. هزینه های زیاد زندگی و درآمد کم. با اینحال آمدن اینجا مثل قمار میماند. یک قدم که باختی مجبور تا آخر بازی کنی شاید که اصل پول را نبازی. یادم می آید دقیقا، میگفتم: بالاخره اگر بخواهم در ایران رزیدنت بشوم باید نشست خانه و درس خواند با کدام پول؟ نمیشود که مدام از پدر مادر پول گرفت!... انگار کانادا قرار بود برایم از بانک هر روز پول بفرستند... خلاصه روزی ۸ ساعت کار و ۳ ساعت در رفت و آمد... ۷ ساعت هم آدم بخوابد دیگر خودتان حساب کنید روزانه چقدر میشد درس خواند... تازه غذا خوردن و کارهای متفرقه را هم حساب نمیکنم !!! از آنطرف قوانین هر روز عوض میشد. تاریخ امتحان ها را مرتب تغییر میدادند. هر برنامه ریزی میکردیم به هم میخورد. وضعیت من جزو بهترین ها بود. ۹۰٪ پزشکان از جیب میخوردند و درس میخواندند و امتحان های ۱۰۰۰ دلاری ثبت نام میکردند... شخصا خیلی ها را میشناسم که در مک دانلد و پیتزا فروشی کار میکردند و ....بعضی امتحان ها را قبول نمیشدند و دوباره و دوباره و ده باره....
قانون نهایی را که اعلام کردند مشخص شد متخصصین خارج از کانادا باید طرح بگذرانند. ۳-۵ سال در مناطق سردسیر و شهرهای کوچک. قرار شد گروهی که دوره ۹ ماهه قبل از رزیدنتی را میگذراند طرح نداشته باشد... برای رشته پزشکی خانواده اینقدر حرفشان را عوض کردند که نیمی از قبول شدگان هم دوره را گذراندند و هم الان طرح دارند....
کسانی را میشناسم که بعد از ۶-۷ سال امتحان های مختلف دادن و هزینه های سرسام آور کردن بالاخره برای امتحان های آمریکا فقط ۱۵۰۰۰ دلار هزینه کرد که به شهرهای مختلف سر بزند برای مصاحبه... خوشبختانه نهایتا در رشته داخلی موفق شد.
از ۱۰۰۰ نفر واجد شرایطی که میتوانست امتحان ها را ثبت نام کند فکر میکنم ۲۰۰ نفر حدودا قبول شدند... بیش از نیمی از اینها پزشکی خانواده قبول شدند. فقط ۲۱ نفر طرح ندارند و باقی باید طرح هم بگذرانند. این ۱۰۰۰ نفر یک چهارم پزشکان خارجی در کانادا نیستند.
خلاصه این بود که معتقد شدم اگر کسی اینهمه زحمت مادی و عمری و معنوی بخواهد بکشد (از هزینه ها مهاجرت گرفته تا امتحان تا بیکاری و .... )ایران هم کار کند بالاخره موفق میشود. بالاخره مگر کار کردن در شهرستان و پول جمع کردن از اینهمه بدبختی که من میبینم سخت تر است؟ از این گذشته ۸۰٪ افراد نهایتا موفق نمیشوند....
خوب پس همه مغز خر خوردند میرن کانادا؟!
نه. اولا پزشکان حتی پزشک های عمومی از چنان منزلت اجتماعی و رفاه مادی برخوردار میشوند که خیلی ها حاضرند ۱۵ سال اینجا کارهای متفرقه بکنند اما نهایتا اینجا تخصص بگیرند و یا حتی به عنوان پزشک عمومی کار کنند.
یک نکته را بگویم و آن اینکه من از طرف خودم حرف میزنم. هر کسی هم باید شرایط خودش را بسنجد و حساسیت های خود را بشناسد. اگر کسی بگوید مهاجرت برای همه اشتباه است مسلما حرف بجایی و نیست و بالعکس هم همینطور. اینطور نیست که همه با مهاجرت وضعیت بهتری پیدا کنند. از نظر من عمر انسان اینقدرها هم طولانی نیست. به نظر من و با سلیقه و فکر من بیشتر کسانی که مهاجرت میکنند اگر حاضر بودند اینهمه سختی و هزینه را در ایران متقبل بشوند و آن را همراه با کنند با قبول شرایط ( کاری که در خارج از کشور انجام میدهند ) وضعیت بهتری داشتند. اشتباهی که خیلی ها میکنند زندگی خودشان را در ایران یا زندگی بالقوه شان در ایران را با زندگی همطرازشان مثلا در آمریکا یا کانادا مقایسه میکنند. این مقایسه اشتباهی است. چون به هر حال ما به شانس بد یا خوب ایران به دنیا آمده ایم. باید زندگی مان را در ایران با آنچه در کشور مقصد برای ما انتظارمان را میکشد مقایسه کنیم.
درثانی چیزهایی در این جامعه وجود دارد که در ایران پیدا نمیشود. اینجا کسی روی اعصاب شما راه نمیرود. ( اینقدر که من در این وبلاگ گردی و وبلاگ نویسی و فاروم خوانی حوزه زبان فارسی اعصابم را خرج میکنم در این سه ساله در برخورد و بحث و مخالفت با کانادایی ها خرج نکرده ام ) این رسم ما ایرانی ها است. اعصاب هم را له میکنیم و طرف را میفرستیم خانه. از تاکسی گرفته تا اداره تا مطب پزشک تا مغازه و.... چون به خودمان حق میدهیم که طرف را نفهم فرض کنیم و هر رفتاری که دلمان میخواهد با او داشته باشیم.
اینجا همه کارشان را درست میشناسند و درست انجام میدهند. وظیفه هر کسی مشخص است. البته درست است که کسی قدمی بیش از وظیفه اش بر نمیدارد اما وظایف به قدری درست و به جا تشریح شده که آنچنان احتیاجی هم به این کار نیست.
از راننده اتوبوس گرفته تا مغازه دار تا همکار پزشک همه کارشان را منظم و مطابق تعرفه انجام میدهند...
ثروت از در و دیوار اینجا میریزد. البته نه توی جیب من و شما و حتی کانادایی ها... اما به هر حال کانادا کشور ثروتمندی است. مراکز خرید بزرگ، تکنولوژی پیشرفته، سینماها و فیلم های دیدنی،مراکز تفریحی... آزادی اجتماعی که در روح اجتماع جریان دارد نه روی زبان...
خلاصه اینها نکته های مثبت این جامعه است که کم هم نیست....
اما نکته اصلی به نظر من اینجا است:
ما وقتی در ایران هستیم همیشه این فکر در ذهن ما است که دنیای بهتری وجود دارد که میشود از این بدبختی ها و از این خراب شده به آن فرار کرد... ولی اینجا تقریبا آخر دنیا است. از ترافیک،مشکلات بی پولی اینجا دیگر به جایی نمیشود فرار کرد. باید کار کرد و زحمت کشید و عمر را گذاشت تا مشکلات حل بشود. نمیگویم تحقیقا چرا که بیشمار مهاجر و بخصوص پزشکان را دیده ام که از سیستم اینجا که ناامید شده اند و زمزمه رفتن به آمریکا را شروع کرده اند: اینجا به درد نمیخورد باید رفت آمریکا...
البته درست میگویند. آمریکا کشور ثروتمند تری است. تعداد داشنگاه ها و ظرفیت رزیدنتی و بازار کار و درآمد و رفاه در آمریکا با کانادا قابل مقایسه نیست اما بدبختی اینجا است که همه این امکانات به دست همه مهاجران نمی آید.
مسیله اینجا است:
چند درصد مهاجران بعد از مدت زمان معقولی زندگی عادی و دلخواه شروع میکنند؟
حرف آخر:
در ایران که هستی، اعصابت مدام خورد است. رانندگی ، رفتن به اداره رفتن به دانشگاه رفتن به سر کار..... هیچ چیز انگار که جای خودش نیست.
اینجا که هستی اگر موفق شده باشی البته،همه چیز جای خودش است. هیچ اعصاب خوردی وجود ندارد. میروی و می آیی ... اما یک نغمه غم انگیز همیشه در پس زمینه ذهن آدم میخواند و میخواند...
نمیخواهم قضیه را دراماتیک کنم. این تصویری است که من از بهترین وضعیت مهاجرت دارم....
آیا برمیگردم؟
من فکر میکنم اگر بمانم هرگز روزهای سرخوشی و شادی را که داشتم دوباره تجربه نخواهم کرد. اصل شادی من آن روزها بودن در کنار کسانی بود که عاشقانه دوستشان دارم. از آن آدم ها معدودی در کنارم هستند... اما حتی وقتی همه مان هم دور هم جمع میشویم آن نغمه غم انگیز خاموش نمیشود.
یک نکته دیگر هم هست. من تا اعماق وجودم به زبان وابسته ام. به زبان فارسی. انگلیسی را خوب حرف میزنم و خوب میفهمم. اما نه از بحث کردن به این زبان نه از خواندن و نه از شوخی کردن با آن لذت نمیبرم. من آدمی کلامی هستم. دلم میخواهد سخنرانی علمی هم که دارم بتوانم آن را فرمی بیان کنم که خودم از دستنوشته ام کیف کنم. از ردیف کردن این کاراکترهای نامانوس دلزده ام....
چیزهای دیگری هم هست: نمیتوانم خودم را و آینده ام را در این دنیا تصور کنم... هنوز به شدت به دنیای ایران متصلم...
اینها عواملی هستند که میگویند: من برمیگردم.
اما چیزهای دیگری هم هست: مثل هر آدم طبیعی و عاقل دیگری آدم نظم و صداقت و فهم اطرافیان را دوست دارد. دلش میخواهد اگر کسی استاد است واقعا در مقام استادی باشد. اگر حسابدار است حسابداری بلد باشد. اگر کشت و کار میکند برای کشاورزی ارزش قایل باشد.... وقتی اینها را دوست گرفتی و به اینها عادت کردی کسانی هستند که میگویند نمیتوانی در دنیایی که این چیزها معنایی ندارد زندگی کنی....
من سه سال پیش در همین وبلاگ نوشته بودم:
« میگوید سه سال که بگذرد دیگر نمیتوانی برگردی. »الان سه سال گذشته و من میدانم که همین الان میتوانم برگردم و میتوانم آنجا زندگی کنم... بنابراین امیدوارم گذر ۵-۶ سال دیگر مرا به خیر اینجا اینقدر نبندد....
-------------
توصیه من: من البته فقط به اندازه تجربه شخصی خودم میتوانم نظر بدهم. اولا هر کس باید شرایط شخصی خودش را بسنجد. به نظر من هیچ کس نباید خودش را با دیگری مقایسه بکند. اینکه فلانی رفته و الان وضعش توپ شده یا آن یکی رفته و بدبخت شده هیچ کدام دلیل نمیشود. هر شخصی شرایط خودش را دارد. از سطح زبان گرفته تا سن و سال و وضعیت خانوادگی . از این گذشته خواسته های هر فردی از زندگی متفاوت است. مشکلات در ایران هم گاهی ممکن است متفاوت باشد.
از این گذشته این حرف دکتر فاضل را که روز اول استاژری بیمارستان طالقانی گفت هیچوقت یادم نمیرود: " من به همه دانشجو هایم توصیه میکنم حتما حتی شده برای دوره موقت هم که شده بروید آنور آب. ولی برگردید آنوقت قدر اینجا را بهتر میدانید.... "
من البته نمیگویم این حرف ۱۰۰٪ درست است اما الان معنا و جان این حرف را میفهمم. به هر حال جدا از قدر دانی به نظر من برای پزشکان بخصوص و برای کسانی که تحصیلات عالیه دارند بودن در کشورهای غربی واقعا میتواند مفید باشد. اینجا به آدم چیزهایی البته مهم تر از علم یاد میدهند:
احترام به یکدیگر، نظم در کار، احترام به کاری که میکنیم و احترام به علم...
اما توصیه که میتوانم با قدرت و موکد بگویم این است: بدانید کجا می آیید. دقیقا برنامه ریزی کنید. مهم است که به چه شکلی وارد کشور بیگانه میشوید. اینجا همه درها به روی شما باز نیست. اینکه چطور می آیید و چند درصد مسیرتان را رفته اید اینقدر مهم است که نمیدانم چطور تاکید کنم. بدانید چه امتحان هایی باید بدهید. تا میتوانید امتحان هایتان را بدهید و بیایید. اگر بتوانید قبل از آمدن از دانشگاهی پذیرش بگیرید عالی است.
اینکه چطور بیایید مهم است خیلی مهم.
**این هم در پاسخ به یکی دو تا ایمیل : حرف نگفته ام را هم برای کسانی که اینجا آمده اند بگویم: ( روی سخن من البته بیشتر پزشکان است )
به امتحان ها گازانبری حمله کنید. وقتتان را تلف کارهای متفرقه نکنید. مهاجرت احتمالا فشار و استرس زیادی به شما وارد میکند. اگر متاهل هستید ممکن است حتی روابطتان با همسرتان تغییر کند. یک نکته مهم است: به جای اینکه بگذارید در فشار و مشکلات غرق شوید، خود را مشغول کنید. فقط مشغول درس خواندن. مشکلات میگذرند و به هر حال هیچوقت وضعیت به شکل فعلی نمیماند. مهم این است که بهترین تصمیم را بگیرید. خود را مانند کسی تصور کنید که از یک سانحه تصادف جان سالم به در برده و ممکن است یکی دو نفر از همراهان را از دست داده باشد. وحشتناک است اما هنوز میتواند و باید بتواند برای بقیه تصمیم درست بگیرد. اگر نه فاجعه عمیق تر میشود...
فقط درس بخوانید. اگر زبانتان ضعیف است روی آن کار کنید. فکر نکنید با گذر زمان حل میشود. با گذر زمان به هیچوجه به آن سطحی از زبان که برای پزشک بودن یا زندگی مرفه و باپرستیژ در اینجا لازم است نمیرسید. زبان را باید مانند یک درس خواند. گرامر آن را فهمید و درک کرد. از هیچ کلمه ای نگذرید. اگر تلویزیون نگاه میکنید، به زیر نویس ها دقت کنید و هر کلمه ای را که نمیدانید معنی اش را پیدا کنید.
اگر بتوانید در جایی مشغول به کارهای تحقیقاتی بشوید قطعا بیفایده نخواهد بود. اگر دیدید زمان زیادی گذشته است و هنوز موفق نشده اید به گرفتن فوق لیسانس در رشته های پاراکلینیک فکر کنید. این تصمیم چند فایده دارد: اولا به جای وقت تلف کردن درس میخوانید. در ثانی ارتباطتان با محیط علمی برقرار میشود و ممکن است شانس شما برای ورود به دوره رزیدنتی با این ارتباطات بیشتر شود. البته ایرادی هم این کار دارد و آن اینکه اگر وارد چنین دوره ای بشوید زمان زیادی برای خواندن درس های اصلی در پرشکی نخواهید داشت و ممکن است مسیر زندگی تان برای همیشه عوض شود.
راه های مختلفی برای ورود به رزیدنتی وجود دارد. استان های مختلف قوانین مختلف و مسیرهای مختلفی دارند، آمریکا هم یکی از این راه ها است. یک طرز فکر وجود داردو آن اینکه همه تخم مرغ هایتان را توی یک سبد نگذارید. یعنی به اصطلاح از تمام مسیرها اقدام کنید تا ببینید کدام یک به نتیجه میرسند. مثلا امتحان های آمریکا را بدهید، امتحان های کانادا را هم بدهید، برای فوق لیسانس هم اقدام کنید، امتحان های انتاریو را هم ثبت نام کنید و مثلا برای گرفتن پروانه مطب در استان NewFoundland هم امتحان بدهید.... استان های دیگر هم هر کدام مسیری خاص خود دارند که میشود برای هر کدام برنامه ریزی کرد. این طرز فکر به نظر من مانند تیغ دو لبه عمل میکند. از طرفی میتواند شانس شما را برای رسیدن به هدفتان بالا ببرد چرا که در مسیرهای مختلف همزمان وارد شده اید . از طرفی تمرکز شما را بر روی هر کدام از این مسیرها پایین می آورد و این شانس را برای موفقیت نهایی کم میکند. موفقیت نهایی در اینجا صرفا قبولی امتحانات و نمره بالا نیست. گرچه این ها هم بسیار مهم است اتفاقا تمرکز هم لازم دارد چرا که نوعا امتحان ها قدری با هم فرق دارند. پیدا کردن ارتباطات یا به اصطلاح connection ، گذراندن دوره های observership یا تحقیقات مربوط به رشته دلخواه برای موفقیت نهایی معمولا لازم است. از این گذشته پذیرش نهایی منوط بر این است که کارنامه شما و سابقه کاری شما چه چیزی از شما نشان میدهد. اینکه مدام شما به هر چیزی نوک زده باشید، دوره ای در آمریکا observership گذرانده باشید و زمانی در کانادا تحقیقاتی کرده باشید که آنچنان به هم مربوط نیست، ممکن است تاثیر مثبتی بر روی مسیول آموزشی که میخواهد به شما پذیرش بدهد نگذارد. بنابراین شخصا فکر میکنم بهترین کار این است که در عین حال که برای مسیر های متفاوت اقدام میکنیم یک یا حداکثر دو مسیر و رشته در ذهنمان و برنامه ریزی مان از اولویت برخوردار باشند. این نهایتا خودش را در مصاحبه های نهایی هم نشان میدهد...
اگر تصمیمتان را گرفته اید و میخواهید حتما در خارج از ایران زندگی کنید ناامید نشوید. قبولی ، دیر و زود دارد اما برای کسانی که تلاش و پشتکارشان را از دست نمیدهند معمولا سوخت و سوز ندارد. تمام کسانی که قبول شده اند قبل از قبولی دچار همین احساسات و همین مشکلات شما بوده اند. بنابراین نباید قبولی را از خودتان دور ببینید.
به امید خدا! موفق میشوید. :)