سکوت را بالاخره باید شکست. یا خودش میشکند...سکوتی نیست که تا آخر دنیا بتواند بماند...
آفتاب اتاوا صورتم را گرم میکند و میسوزاند. سکوت خیابان ها خیلی دلنشین است. قدم هایم را آرام برمیدارم. ساعت را نگاه نمیکنم. لحظه ها را نمیشمارم. ایران، پشیمانی، اخبار اتمی، دوری، آمدن یک عزیز دیگر، جدا شدن تکه دیگری از جان، دل آزرده، چشم های خیس، نوشته یک عزیز جان، کدبرداری، مریض مبتلا به کرون و دریچهای که هرگز بسته نمیشود چرا که به شکم باز شده و یاد روزهای بد و خوب را فراموش میکنم و خودم را میسپارم به دست راهی که مرا با خودش میبرد...( گر چه گاهی از خاطرم میگذرد: در تهران منطقه مسکونی به این زیبایی و ساکتی نداریم...) سنجاب ها و خرگوش هایی که در چمن ها میدوند را میبینم. خانه هایی را میبینم که تا ۵ بعد از ظهر زندگی و حیات در آن ها روشن نمیشود. کودک چینی را میبینم که زن پیر او را پشت پنجره نگه میدارد تا مادر جوانش بعد از ظهر بیاید. لبخندش را میبینم و برایش دست تکان میدهم. مرا میبیند. میخندد و سعی میکند بدود و از پنجره رد شود... از او و هر آنچه که هست میگذرم و به خانه میرسم.
الان که فکر میکنم میبینم لذت زندگی کردن را چشیدهام.لذت سایه بلند کسی که برای همه عمر به احترام و عشق دوست گرفتم. لذت آسودن در نجابت و نگاه ملایم یک زن. لذت دوست داشتن. دوست گرفتن. لذت حرف زدن همه با هم. و گوش دادن به چند نفر و پاسخ دادن به چند نفر دیگر در آن واحد :) و نگاه دیگران... لذت حظ بردن دیدن قله دماوند. لذت خواندن. کلماتی که با هر کدام زمان را و زندگی را در بر کشیدم و تنگ در آغوش گرفتم. لذت پرستیدن آن موجودیت مطلق.
این شعر را خیلی دوست دارم. کلمه کلمهاش را مینوشم به جای خواندن! :) به جای لذت زندگی، لذت «مرگ» را هم به آدم میچشاند... این کلمات از زیباترین توصیفات «خاتمه زندگی» است....
در آستانه
بايد اِستاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر بهگاه آمدهباشي دربان به انتظار ِ توست و
اگر بيگاه
به درکوفتنات پاسخي نميآيد.
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشي.
آيينهيي نيکپرداخته تواني بود
آنجا
تا آراستهگي را
پيش از درآمدن
در خود نظری کني
هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهم ِ توست نه انبوهي ِ
مهمانان،
که آنجا
تو را
کسي به انتظار نيست.
که آنجا
جنبش شايد،
اما جُمَندهيي در کار نيست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان ِ کافورينه به کف
نه عفريتان ِ آتشينگاوسر به مشت
نه شيطان ِ بُهتانخورده با کلاه بوقي منگولهدارش
نه ملغمهی بيقانون ِ مطلقهای مُتنافي. ــ
تنها تو
آنجا موجوديت ِ مطلقي،
موجوديت ِ محض،
چرا که در غياب ِ خود ادامه مييابي و غيابات
حضور ِ قاطع ِ اعجاز است.
گذارت از آستانهی ناگزير
فروچکيدن قطره قطرانيست در نامتناهي ظلمات:
«ــ دريغا
ایکاش ایکاش
قضاوتي قضاوتي قضاوتي
درکار درکار درکار
ميبود!» ــ
شايد اگرت توان ِ شنفتن بود
پژواک ِ آواز ِ فروچکيدن ِ خود را در تالار ِ خاموش ِ کهکشانهای ِ
بيخورشيدــ
چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ
ميشنيدی:
«ــ کاشکي کاشکي
داوری داوری داوری
درکار درکار درکار درکار...»
اما داوری آن سوی در نشسته است، بيردای شوم ِ قاضيان.
ذاتاش درايت و انصاف
هياءتاش زمان. ــ
و خاطرهات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوری خواهد شد.
□
بدرود!
بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر:)
رقصان ميگذرم از آستانهی اجبار
شادمانه و شاکر.
از بيرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ــ
نه به هياءت ِ گياهي نه به هياءت ِ پروانهيي نه به هياءت ِ سنگي نه به هياءت ِ
برکهيي، ــ
من به هياءت ِ «ما» زاده شدم
به هياءت ِ پُرشکوه ِ انسان
تا در بهار ِ گياه به تماشای رنگينکمان ِ پروانه بنشينم
غرور ِ کوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم
تا شريطهی خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ
خويش معنا دهم
که کارستاني ازايندست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بيرون است.
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:
توان ِ دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توان ِ شنفتن
توان ِ ديدن و گفتن
توان ِ اندُهگين و شادمانشدن
توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويدای جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوهناک ِ فروتني
توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهايي
تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان.
انسان
دشواری وظيفه است.
□
دستان ِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر ِ کامل و هر پَگاه ِ ديگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ ديگر را.
رخصت ِ زيستن را دستبسته دهانبسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتيم
و منظر ِ جهان را
تنها
از رخنهی تنگچشمي حصار ِ شرارت ديديم و
اکنون
آنک دَر ِ کوتاه ِ بيکوبه در برابر و
آنک اشارت ِ دربان ِ منتظر! ــ
دالان ِ تنگي را که درنوشتهام
به وداع
فراپُشت مينگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.
به جان منت پذيرم و حق گزارم!
(چنين گفت بامداد خسته.)
سروده شده در ۲۹ آبانِ ۱۳۷۱ - احمد شاملو