تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

هميشه فکر ميکردم دو زبانه بودن يه برتري و شانس خوبيه که براي بعضي افراد پيش مياد. اينکه دو زبان را آدم درست مثل زبان مادري بلد باشه چيزي نيست که به سادگي به دست بياد يا اصلا به دست بياد... اينجا حتي کسانيکه از نوجواني هم اومدن و واقعا انگليسي رو بدون لهجه و کاملا سليس صحبت ميکنند و با يک انگليسي زبان هم وصلت کردند ،هنوز در يه سري موقعيت ها به همون زبان اولشون حرف ميزنند مثلا شوخي و بازي با بچه ها، اوج عصبانيت و فحش دادن مثلا و... خلاصه فکر ميکردم اينکه آدم دو زبان را در حد زبان مادري بدونه واقعا براي هر کسي پيش نمياد. نمونه واضح اين شرايط فرانسه زبان هايي هستند که اينجا ناچار بايد انگليسي رو بلد باشند مخصوصا کسانيکه در اتاوا هستند. و بالاجبار از زمانيکه ميرن مدرسه چون اکثر بچه ها انگليسي زبان هستند اين زبان رو ياد ميگيرند. جديدا به اين نتيجه رسيدم که اين وضعيت اتفاقا اصلا هم خوب نيست... يعني طوري ميشه که افراد دوزبانه در بزرگسالي هيچ زباني نيست که سليس و بدون لهجه و قشنگ صحبت کنند. حداقل اين نمونه هايي که من اينجا ميبينم که فرانسه را با لهجه و کش و قوس هاي انگليسي حرف ميزنند. و تمام زيبايي زبان فرانسه رو از بين ميبرند. جالب اينه که خودشون(خود فرانسوني ها شون ها)! هم ميگن you persian guys speak a very nice french! يه بار گفتم که خوب چون ما لهجه انگليسي نداريم! و لهجه فارسي خيلي تون فرانسوي رو تحت تاثير قرار نميده.... خودشون هم کاملا اذعان دارند که قرار گرفتنشون در کنار آمريکايي ها و انگليسي زبان ها زبان اصلي‌شون رو خراب کرده و لهجه شيک فرانسوي رو از بين برده و ادبيات فرانسه که تقريبا اصلا هيچ رشدي در اين منطقه از دنيا نکرده و متعصب هاشون يه مقداري شاکي هم هستند.... از طرفي واضحه که زبان انگليسي رو هم با لهجه و توناژ فرانسه ميگن و خلاصه به نظرم جديدا اومده که شانس خوبي نيست و همون بهتر که آدم بتونه يه زبان را زيبا و سليس صحبت کنه بهتر از اين مدل دو زبانه بودنه....

وضعيت فرانسه زبان ها به عنوان اقليت ها آنقدرها هم که اول به نظر مياد اينجا خوب نيست. البته در حال حاضر سيستم حاکم تقريبا در حد ممکن ظاهرا داره سعي ميکنه تمام امکانات را براي اين اقليت فراهم کنه. ميليون ها دلار سالانه هزينه ميشه براي دو زبانه نگه داشتن ادارات و سايت ها و تمام توليدات! يعني هر چيزي که شما ميخريد هر کلمه‌اي که براي توضيح روش نوشته شده از ماست و شير گرفته تا شکلات و... به هر دو زبان روش نوشته شده. علايم خيابان ها همينطور. تابلوي بيمارستان ها و ... با اينحال واضحا بر اساس آمار فرانسوي ها فقير تر و آمار اعتياد و فساد بالاتر و درصدشون به نسبت جمعيتشون در شغل هاي پايين تر باز بيشتر....
در شهري مثل اتاوا اين تقابل به مراتب بيشتر خودش رو نشون ميده. اين استادي که اين انستيتو قلب رو راه انداخته کاملا انگليسي زبانه و به هيچوجه هم راه نمياد که حتي ساده ترين کلمات فرانسوي رو متوجه بشه. هفته‌اي ۳ بار اين آقاي دکتر راند( ويزيت ميکنه مريض هاش رو-اينم براي رها!) ميکنه. يه عادت خوبي که اينجا هست اينه که تمام بحث هاي بين استاد و رزيدنت يا دانشجو ها قبل از اينکه بريم تو اتاق مريض انجام ميشه و به اين شکل وقتي ميريم تو اتاق بالاسر مريض تقريبا استاد مربوطه براش روشن شده که مريض در چه وضعيتي و اوضاعش چيه... اگر مريض جديد باشه و شب پيش هم خوابيده باشه که از نت کشيک شب پيش استفاده ميشه... خلاصه يه بار يکي از اين مريض هاي جديد که هيچ کس در گروه نميشناختش يه آقاي ۴۲ ساله بود که با سکته قلبي اومده بود و ظاهرا چون خيلي از درد قلبي‌اش گذشته بود اون طرح STEMI هم براش اجرا نشده بود. يه جورايي اينکه در سن پايين سکته کرده بود مضاف براينکه درد رو يه مقدار تحمل کرده بوده و بعدش هم بازم به آمبولانس زنگ نزده بوده بوهايي از به اصطلاح فرهنگ پايين ميداد.... خلاصه داشتيم پرونده رو نگاه ميکرديم که يهو استاد برگشت به من گفت:
-Does he smoke?
-Are you asking me?!
-YES!
-Well, I don't know! How can I say?!
-Look at his name!
-What's his name! "LAPLANTE" مثلا! :)) It doesn't show anything except that he is french!
-Isn't that enough?!
مونده بودم چي بگم... همينجوري هاج و واج داشتم نگاه ميکردم که اون يکي دانشجو که اتفاق فرانکوفون هم هست( دو تا دانشجو تو اين گروه هست يه دختر و يه پسر که هر دوشون فرانسوي هستند) و خيلي هم لهجه داره گفت تو اين سن که ديگه دليل نميشه، پيرهاي فرانسوي بيشتر سيگاري هستند اما اين جوونه. نگاش کرد گفت ميخواي شرط ببينديم؟! ....
راند که تموم شد احساس کردم طفلکي اين پسره خيلي حالش گرفته شده اما دختره ميخنديد و ميگفت مهم نيست بابا! :) خلاصه سر ناهار پسره شروع کرد تعريف کردن که حتي وقتي بچه بوده و سال اول رفته مدرسه فرانسوي زبان ها همه بچه ها انگليسي زبان بودند( کانادايي ها براي اينکه بچه هاشون زبان ياد بگيرن خيلي اين کار را ميکنند) و خلاصه ميگفت من اصلا نميفهميدم اينا چي ميگن فقط بلد بودم بگم yes, no, Is that a joke?!!! نميدونم اين جمله آخري رو براي چي يادش داده بودن! خودش ميگفت وقتي بچه ها ميخنديدن من همه‌اش اينو ميگفتم...

************************

هوا سرد شده! سرد سرد...  ۲۰- تا ۳۰ - ...  تازه هنوز زمستان نشده در حقيقت!


کريسمس تمام دانشجوهاي پزشکي تعطيلن و من ميرم بخش اورژانس. اينطور که ميگن با توجه به اينکه همه جا تعطيله از کلينيک ها گرفته تا پزشک هاي خانواده که نيستند يک هفته کريسمس بدترين زمان براي بخش اورژانس بودنه اونم يک نفري ! خودم کردم ديگه! يعني خودم اين مدلي تعطيلاتم را عوض کردم! وقتي نميدوني نميشناسي غريبي اين مدلي تصميم ميگيري...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/27ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

وبلاگ کديين رو ميخوندم. راست ميگه: در يک ارتباط عاشقانه، معمولا يک نفر عاشق ميشه و نفر ديگه معشوق. يه نفر نقش مجنون رو بازي ميکنه و اون يکي ميشه ليلي. خلاصه يه نفر نقش ضعيف تري داره و اون يکي نقش قوي تر. اون فرد قويه که مديريت ميکنه و طرفش رو به اون جايي که ميخواد ميکشونه. و خلاصه دنيا خلاصه ميشه در يک نقطه به نام معشوق:
بیرون ز حساب نام لیلی 
 با هیچ سخن نداشت میلی 
هرکس که جز این سخن گشادی 
 نشنودی و پاسخش ندادی 
...
هر جان که نه از لب تو آید  
آید به لب و مرا نشاید 

از اين مدل عشاق آدم بالاخره کم و زياد ديده. افرادي هم که معشوق اينجور آدم ها بودن رو ديده. درست يادم نيست که قبلا چه طرز تفکري داشتم اما الان فکر ميکنم اينکه آدم عاشق و دلباخته باشه به مراتب به درجات عالي تري از لذت و حتي رشد روحي ميرسه تا معشوق. معشوق بودن اصلا انگار که در حد و اندازه انسان نيست و انسان همون بهتر که عاشق باشه تا معشوق... نظر شما چيه؟

 


 قبلا که ايران بودم هيچ علاقه‌اي به رشته هاي داخلي نداشتم و برعکس هميشه از جراحي خوشم ميومد. از زنان و اورولوژي گرفته تا جراحي عمومي و چشم که ديگه خيلي دوست داشتم... جالب اينه که اينجا که اومدم دقيقا جور ديگه‌اي آدم احساس ميکنه. بخش زنان بينهايت بيخود و کسل کننده بود. اين رفت و آمد بين اتاق عمل و بخشو استرس و اخم وتخم عمومي چراح ها به همه از مريض گرفته تا همکار و اينکه انگار درست خودشون هم نميدونن چيکار ميکنن( چيزي که اصلا تو ايران نميديدم!!!) نقطه مقابلش بخش داخلي که خوب خيلي بهتر بود و قلب که ديگه اوج هوش و زيبايي پزشکي انگار...
اين بخش واقعا داره بهم خوش ميگذره! :) از طرفي يه چيزاييش منو ياد ايران ميندازه که البته آنچنان چيزهاي خوبي نيست اما يه حالت آروم و راحتي به بخش ميده. اتند که هفته‌اي سه روز مريض ها رو ميبينه فقط. دقيقا عين ايران ما راه ميافتيم دنبال استاد و رزيدنت هم دنبال اون. برخورد اين استادها بطور عجيبي از يه جهاتي شبيه استادهاي خودمونه! مثلا ميگه من به مقاله ها چيکار دارم. اين مريض ديگوکسين به دردش ميخوره من مريض خودم رو ميشناسم . برخوردش با ماها به عنوان دانشجو و مدل سوال کردن وخلاصه خيلي برام جالبه و خاطره انگيزه...
اتاق هاي اين انيستيتو قلب اتاوا خيلي کوچک و دلگيره برعکس بخش  سرطان که به خاطر بودجه بالايي که پشتشه خيلي بزرگ و با امکانات بود... ازاينا گذشته ديگه روش پرستارها و اينا هم منو واقعا ياد ايران ميندازه! البته بخش هاي خوب ايران ها! يجورايي با بقيه بخض ها فرق ميکنه.
يه طرح خيلي خيلي جالبي که اينجا ۷-۸ ساله داره اجرا ميشه طرح STEMI است که دقيقا نميدونم مخفف چيه. اما ماجرا اينه که مريضي که بيرون از بيمارستان دچار درد قفسه سينه ميشه و زنگ ميزنه آمبولانس. در حال حاضر يه سري پرستار آموزش ديده هستند که براي همچين شکايتي ميرن به محل حادثه. EKG ميگيرن و اگر ST elevation باشه و علايم خلاص به سکته بخوره به جاي اورژانس ميبرن مستقيم مريض رو انيستيتو قلب بخش آنژيو! همونجا دوباره توسط پزشک معاينه ميشه و آنژيوگرافي و آنژيوپلاستي. خلاصه به جاي استرپتوکيناز صاف ميرن و رگ را باز ميکنند. مورتاليتي از ۸٪ رسيده به ۸/۱٪ :) به همين روش کسايي که ايست قلبي کردند خارج از بيمارستان هم از ۳ سال پيش وارد همين سيستم شدند و هر سال چند تا از اين ايست قلبي ها در حقيقت از مرگ حتمي نجات پيدا ميکنند! براي اينها پرستار بايد تا انستيتو قلب CPR کنه. جالب اين که من در همين يک هفته دو تا از اين مريض ها رو ديدم. يکيشون به خاطر ايست قلبي يخورده حافظه‌اش اختلال پيدا کرده و هي هر روز صبح ميپرسه اينجا کجا است من اومدم؟ :) اما خوبه و خانواده‌اش رو ميشناسه. يکي ديگه هم که خوب خوبه! اون البته ايست کامل نبوده و V-tach بوده.... فقط سمت راست صورتش يه کبودي بزرگ داره به خاطر ضربه‌اي که ميخوره زمين.... جالبه که اين آدم ها هر جاي ديگه‌اي غير از اتاوا بودن ميمردن....
اين استادي که الان من تو تيمشم به اصطلاح بنيانگذار اين سيستم بوده و اولين بار هم در اتاوا برگزار شده و در سالهاي اول فقط جمعيت خيلي کمي رو پوشش ميداده که در نواحي بودن که نزديک بودن به انستيتو قلب و خلاصه الان اتاوا و حومه را پوشش ميده. غير از اتاوا شهرهاي کالگري و مونترال از شهرهاي بزرگ و يه شهر ديگه که درست يادم نيست ولي شهر کوچيکيه، اين سيستم رو دارند. در هيچ جاي ديگه‌اي(‌حتی آمريکا) اين سيستم راه نيافتاده و خلاصه اين دکتر Beanlands خيلي مفتخره به اين قضيه و همه‌اش هم ميگه :) جالبه که ميگفت اين کار رو در شهرهاي کوچک ميشه با يه امکانات نسبي شروع کرد. يه Cath-Lab ميخواد، متخصص قلب ۲۴ ساعته فکر ميکنم براي هر يک ميليون جمعيت ۴-۵ متخصص حداکثر. پرستار هاي آموزش ديده و آمبولانسي که بتونه مريض را در عرض حداکثر ۳۰ دقيقه برسونه به مرکز.... تو يه شهر کوچک واقعا قابل اجرا به نظر مياد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/20ساعت 3:28 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

 

منظره اتاوا از خونه ما.....

بخش زنان بالاخره تموم ميشه... فردا....در اين يک ماه ۲ هفته انکولوژي، ۱ هفته پريناتولوژي و يک هفته هم بخش زايمان بودم... از اونجايي که کلا خيلي زنان و بخصوص مبحث و management زايمان را دوست داشتم خيلي منتظر اين دو هفته بودم و بخش انکولوژي هم چون مربوط به راديوتراپي ميشه فکر ميکردم که لابد بايد جالب باشه....
اما اينطور نبود به هر حال. در مجموع بخشي بود با برنامه ريزي خيلي ضعيف و خيلي مواقع اصلا بدون برنامه ريزي براي دانشجوها. (برنامه هاي من با دانشجوهاي سال آخر پزشکي تنظيم ميشه در حقيقت الان)....
بخش انکولوژي بايد از ساعت ۷ ميرفتيم راند صبحگاهي و در حقيقت فقط دنبال رزيدنت ها و فلو ها و اتند محترم راه ميافتاديم. گاهي يه نوتي مينوشتيم يا اردر ميذاشتيم... بعد از راند يا کلينيک بود که به همين مسخرگي فقط دنبال کردن اتند بود و حضور در صحنه! و تا عصر ساعت ۶-۷ که راند بعد از ظهر بود نه ساعتي براي ناهار بود و نه استراحت! و از همه بد تر وقتي آدم کاري رو به طور اکتيو انجام نميده بيشتر خسته ميشه... خيلي از روزها هم بايد ميرفتيم اتاق عمل و يه نکته متفاوتش از ايران اينکه خيلي از دانشجوها تو اتاق عمل کار ميکشن و بايد ميرفتيم دست ميشستيم و ميشديم دستيار خلاصه... البته براي ديدن جالب هست اما حقيقت اينه که هيچ باري از آموزش براي آدم نداره واقعا... بخش پريناتال هم که اصلا افتضاح بود. بايد دنبال يه فلو از صبح تا عصر راه ميافتاديم بدون اينکه يک کلمه توضيح بده داره کجا ميره و ميخواد چيکار بکنه!!! و از همه مزخرف تر و اعصاب خورد کن تر هم همين هفته آخر که بخض زايمان باشه... البته يه سري چيزها ياد گرفتم که با وجود اينکه اينهمه دوران انترني بخش زنان فعال کار کرده بودم اين نکته ها را بلد نبودم و خوب بازم جاي شکرش باقيه اما از نظر آموزش من نمره منفي هم زورم مياد بدم به اين گروه! ولي از يه جهاتي طرز کارشون جالبه که بدونين چقدر با ايران فرق داره ....
اولا اتاق هاي درد خصوصيه. يعني هر مريض يه اتاق خصوصي داره که همونجا درد ميکشه و همونجا روي همون تخت عادي هم زايمان ميکنه. اتاق ها و تخت ها خيلي عالي و مجهزن. مريض به محض اينکه بستري ميشه متصل ميشه به مونيتور و در حقيقت مدام تحت NST است .... يه پرستار به طور دايم با مريضه و بالا سرشه و براش توضيح ميده که چه اتفاقاتي داره ميافته و چه کارايي ميخوان انجام بدن... ساعتي يک بار هم مريض معاينه ميشه. پرستارها به اين شکل حکمراني هم در بخش ميکنند به شکلي که کسي حق نداره بدون اجازه اونها و بدون اطلاع اونها به مريض دست بزنه يا مريض را معاينه کنه .... اکثر مريض ها وقتي به ۴-۵ سانت ديلاتاسيون رسيدند اپيدورال ميگيرند که واقعا کار جالب و موثريه بايد ببينيد! که مريض همينجوري خوابيده! بيدارش ميکنن ميگن خانم پاشو بچه‌ات داره به دنيا مياد! يک نکته ديگه‌اي که با ايران فرق داره اينکه تو ايران که ما بوديم براي تمام مريض هاي نولي پار اپيزيوتومي مديولترال ميزديم. نميدونم حالا بقيه دانشگاه ها و هنوز هم همينطوره روتين يا فرق کرده... البته همه ميگفتن که اپي مديولترال خيلي بدتر از اپي ميدلاين جوش ميخوره و دردناک تر هم هستو خونريزي‌اش هم بيشتره اما حرفشون اين بود که چون کمپليکاسيون اپي ميدلاين خطرناک تره و ايراني ها هم پرينه کوتاهي دارن اينطوري بهتره....  اينجا اصلا اپي نميزنن!!! مگر اينکه مجبور بشن.و ميگن صبر ميکنيم هر tearing که پيش اومد را ترميم ميکنيم... حقيقتش رو بخواين برام قابل قبول نبود کما اينکه يکي دو تا دوست هم اين بلا اينجا سرشون اومده بود و خيلي هم عذاب کشيده بودند! چون tearing هم معمولا ميدلاين اتفاق ميافته ديگه.... اما واقعيت اينه که اگر اون ساپورتي که ميگن و من تا حالا تو ايران نديدم انجام بشه احتياجي به اپي نيست و tearing هم معمولا کوچک و قابل ترميمه خيلي راحت.... اما اگر ساپورت نشه خوب واقعا همون بهتر که اپي انجام بشه... اما يه ساپورت خوب به شکلي که در آخرين لحظات حلوي قدرت سر رو بگيره( با استفاده از دست و آموزش به مادر همزمان که فشار را مدام وارد نکنه و قطع و وصل کنه) از طرفي بافت رو هم حمايت کنه خيلي موثره.....
خلاصه البته اينجا اصلا نميذارن آدم دست به مريض بزنه. من هم البته خيلي اصراري نداشتم چون به قدر کافي بچه گرفتم اما براي داشجوهاشون که به هر لازمه که يه معاينه ساده رو ياد بگيرن که وقتي رزيدنت ميشن نگن مثل اين رزيدنت سال يک زنان طرف ۴ سانته بعد بيهوشي بياد براي اپيدورال بعد ببينن مريض فول شده ! برام جالبه که همين بخش که نميذارن هيچ کس به مريض دست بزنه تو تمام سزارين ها ميگن آدم دست بشوره و بره مستقيم کمک کنه... البته يکي از مسايل همون مشکلات قانونيه که مريض خواب براي اينا ايجاد نميکنه اما مريض بيدار فوري ازشون شکايت ميکنه!
از لحاظ کاري که براي مريض انجام ميشه به نظر من مجموعا خوبه گرچه نمونه هاي بدي هم ديدم. بيشتر سر سزارين که مثلا زير بغل بچه را ميگيرن ميارن بيرون!‌

يه خاطره هم بگم و بخش زنان تمام ميشه...!
امروز صبح که رفتم رزيدنت هاي شب قبل که داشتن به رزيدنت هاي صبح مريض تحويل ميدادن همينجور که مريض ها را معرفي ميکردند رسيدند به يه مريض عرب و خلاصه برعکس اون چيزي که معمولا تو کانادا اصلا اتفاق نميافته حداقل در معرض عموم! شروع کردند با پرستار ها بد گفتن و شکايت کردن از مريض که از ديشب نذاشته يه دکتر مرد بياد تو اتاق و معاينه‌اش کنه.... خلاصه بچه هم IUGR بوده و سر شب ضربان قلبش افت ميکنه و ميگن بايد بري اتاق عمل مريض هم ۴ سانت بوده... خلاصه مريض هم به بهانه اينکه دکتر بيهوشي مرد بوده بازم قبول نميکنه...(البته من مريض را روز قبل ديده بودم فکر ميکنم جداي از دکتر بيهوشي کلا حالا يا تو فرهنگشون بد بوده که زن سزارين بشه و «نتونه» زايمان طبيعي بکنه يا هر چي ميگفت من به هيچوجه سزارين نميخوام...) خلاصه هر چي اينا بش ميگن بچه‌ات ميميره ميگه نه!!! خلاصه صبح کلي حرف و صحبت که يه مشاوره روان بايد براي اين آدم گذاشت و.....! (‌اولين بار بود يه همچين برخوردي ميديدم اينجا) صبح که ما رفتيم بچه کماکان در همون حالت قبلي بود و بدتر نبود و مادر هم شده بود ۹ سانت.... خلاصه زايمان بعد از يکي دو ساعت انجام شد و بچه هم به دنيا اومد البته سايتوس اينورتوس بود اما حالش خوب بود و بردنش اتاق نوزادان...
بعدازظهر يه مريض ديگه که پره ترم بود ۳۴ هفته و ظاهرا بعد از يه ارتباط emotionally abusive دچار درد زايمان ميشه و خلاصه اومده بود و با همه دعوا داشت و فحش و فحش کاري به همه! از يه طرف هم زنگ ميزده به دوست پسرش و که چي چي فلان پاشو بيا! تو اين بلا را سر من آوردي... و اونم ميگفت اين بچه که مال من نيست! ( و مريض هم قبول داشت که بچه مال اون نيست اما ميگفت تفصير اونه اينجوري شده و ....) خلاصه نکته اينجا بود که مريض يه رينگ کليتوريس داشت و تو معاينه اول گفته بود که نميخوام دست بزنين. حالا فول شده و در حاليکه داره به همه فحش ميده ميگه بايد اينو بردارين چون ممکنه پارگي ايجاد کنه و خلاصه از همه‌تون شکايت ميکنم!! جالب اين بود که کسي هم جرات نداشت ست بزنه حتي براي معاينه و همه از اتند گرفته تا رزيدنت و پرستار ميگفتن ببخشيد ما اصلا تخصص تو اين زمينه نداريم!!!! ( من داشتم فکر ميکردم مگه از باز کردن يه گوشواره خيلي پيچيده تره که اينا اينقدر زرد کردند!!!!)  خلاصه جالب اينکه آخرش يه آقايي رو تو اورژانش شناسايي کردند که «متخصص» در باز کردن رينگ ها است! و يه دستگاه يا انبر خاص هم داره و فرستادند دنبال طرف....

خلاصه اين هم از کاناداي مولتي کالچرال.

***********************

اين شعر رو بخونيد و کيف کنيد....

+ نوشته شده در  جمعه 1384/09/11ساعت 6:7 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

....
اين بحث اخير رو نميدونم کسي اصلا حوصله کرد دنبال کنه غير از خود ما دو تا يا نه!‌ معمولا آدم دوست داره نظر بقيه رو بدونه،‌اما ميدونم ۹۰٪ آدم هايي که اين پيام ها رو ميخونن ميگن بيکاري؟ چقدر حوصله داري بابا!
اما براي من در اين سکوت و خلا زبان فارسي با خصوصياتي که دارم و آشنا ها ميدونن اين فرصت خوبيه براي مرور دوباره چيزهايي که گاهي به ذهنم ميرسه. زمانيکه به بن بست ميرسم براي توضيح و يا توجيه ادعا يا افکارم... زمانيکه ميبينم نه مثل اينکه درست فکر ميکنم و ....

اين هفته پيش مدام اتاق عمل بودم. از ۷ صبح تا  ۷ شب. بابا چه جوني دارن اين جراح ها. شب که ميومدم خونه از ترس فردا صبح سر ساعت ۸ ميپريدم ميخوابيدم که بتونم صبح ساعت ۶ پاشم. اينجا همه جراحي ها رو خود اساتيد انجام ميدند و حتي فلو ها هم بيشتر از يه دستيار نيستند. از يه جهاتي خوب خوبه چون کار مريض به هر حال بهتر انجام ميشه اما واقعا اين رزيدنت ها کار ياد نميگيرن... چون کار عملي را تا انجام ندي حال ا۱۰۰ دفعه هم آدم ببينه که ياد نميگيره... نميدونم پس بالاخره همين استاد ها از کجا اومدن. البته يه نکته اينکه اينا همه‌شون يا از آمريکا اومدن يا از کشورهاي عربي. اتاوا کلا پر عربه. عربي سومين زبان شايع بعد از انگليسي و فرانسوي است و رزيدنت ها و دکترهاي عرب رسما با هم عربي حرف ميزنند.

انگشتم شکست و خوب نشد!
دو هفته پيش رفتيم دوچرخه سواري. پياده رو هاي اينجا به شکل يه جدول مثلا ۲۰ سانتي بالاتر از جاده از جاده جدا ميشه... تقريبا سرعتم زياد بود. يه جا بود که اين جدول به سطح جاده يکي ميشد براي اينکه ميشد رفت تو يه پارک ... يهو تصميم گرفتم راهم رو عوض کنم و برم تو پارک اما ديگه اين راهه تموم شد و من مماس شدم با جدول.... کشيده شدم و با صورت محکم خوردم زمين! دسته دوچرخه که کج شد. گفتم استخوان گونه‌ام حتما شکسته! اما جالب اينه که با وجود اينکه هنوز درد ميکنه کبود نشد! مچم و کتفم موند زيرم... خلاصه درب و داغون سوار دوچرخه شدم. حامد دسته‌اش رو درست کرد که ديدم ا! انگشتم کج شده! بند ديستال انگشت انگشتري به سمت داخل کج شده بود و در حالت فلکس همينجوري مونده بود! درد هم داشت اما نه خيلي... خلاصه، روز شنبه بود... اورژانس رفتن هم که اينجا مساويه با ۲۴ ساعت معطلي... رفتيم از يه داروخانه يا آتل گرفتيم. يک هفته‌اي هم بستم اما خوب نشد. ورم کرد و همينجوري بيحرکت! رفتم پيش يه رزيدنت ارتوپدي، يخورده معاينه کرد گفت رباط فلکسورش آسيب ديده . رباط اکستنسورش هم آسيب ديده و احتمالا يه کندگي استخواني هم همراهش هست در خلف!!!!!!!! گفتم چيکار کنم حالا؟ (عکس گرفتن هم که کلي دردسر داره و همينجوري مثل ايران نميشه) گفت هيچي ۲-۳ هفته آتل بگير... خلاصه خوب نشد. هنوز ورم داره و نه خم ميشه و نه راست حتي بصورت پاسيو و خيلي برام جاي سواله؟ يعني مفصلش فيوز شده؟! مچم هم که اينقدر درد داشت که ديگه رو آوردم به مسکن. خلاصه الان يه چند روزه که مسکن ميخورم روزي دو تا ادويل... بهتره... انگشتم زياد استفاده‌اي نداره مچم يه بلايي سرش بياد نميدونم چيکار کنم! ميخواستم وقت دکتر بگيرم گفتن سريعترين وقت ۶ دسامبره! من الان دو هفته است اين بلا سرم اومده....

ديگه فعلا همين تا باز يادم بياد چي ميخواستم بگم....

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/05ساعت 7:53 قبل از ظهر  توسط سارا  |