وبلاگ مرجان رو ميخوندم...
زن بودن... حکايت غريبي است اين زن بودن و اصلا مگر خود آدميزاد بودن حکايت غريبي نيست؟ حکايت قطعه قطعه وجود ما که در تقريبا تمام اين دنيا پراکنده است... حکايت دوست داشتن دوست داشتن دوست داشتن. حکايت طلب. حکايت تعلق . حکايت نياز. حکايت پرستش. حکايت خشم . حکايت مهر. حکايت دروغ،حسادت، خيانت،بردگي و بندگي... حکايت اينهمه ضد و نقيض.... حکايت زن بودن...
حکايت زن بودن ميتواند پيچيده هم نباشد با هم غربتش. متولد ميشوي عزيز... ميبالي به عزت... چشم ميگشايي به دنيا و سرافرازي ... گوش ميگشايي به علم و بر نبوغ سوار ميشوي و حظ دانستن و علم دنيايت را پر ميکند. لذت خواندن. خواندن. خواندن. شب هاي طولاني که دوست نداري صبح شود ...شبهاي طولاني و شيرين با کتابخانه چوبی.... چشمها را ببندي و غرق شوي در دنياي شيرين ساختگي... و روزهاي خندان. دوست داشتن را ياد گرفتن. دوست را دوست گرفتن به بزرگي و نگاه کردن دنيا... آدم ها و خدا... خدايی که مينشيد کنارت به دوستی، به ابهت، به مهر و به اقتدار.... خدايی که دوستش ميگيری برای همه عمر... و در تناقضی تمام نشدنی و انسانی باز هم دوستش ميگيری... در تعارضی با او، دنيا و خودت ... و شنيدن اخبار... تفسير کودکانه آن و حس برتري به دنيايي که از تو بسيار بزرگ تر است.... اينهمه لذت آنقدر شيرين است که نگذارد غرايز به اين زودي ها سر و کلهاش پيدا شود.... هر چه بيشتر ميگذرد عشق به آنان که دوست داري بيشتر ميشود و وابستگي و تعلق خاطرت. زمان ميخواهد و مرد که از ميان اينهمه عشق، لذت و عزت، دنياي زنانه را کامل کند و تو را ببرد به دنياي جديد....
به آينه نگاه ميکنم و حکايت زن بودنم را مرور ميکنم... حکايت زن بودنم که موهاي سفيد سن جواني است... سالهاي بار. فشار. سالهاي وظيفه.... سالهاي شادي هاي تازه و ناآشنا... سالهاي عشق و غربت آدمي.... حکايت خانههاي جديد. حکايت خانه به دوشيها... حکايت خانه تکاني هاي عيدهاي دور از خانه... حکايت خانه داري.
سال هاي دوري دوري دوري حتي وقتي هنوز در خانه پدري هستي....
حکايت خانه پدري گرچه تمام نشدني است... حکايتي که بند بند وجودم را به هم پيوند داده و زني را ساخته که منم....
*************************
شنيدم كه چون قوى زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ، تنها نشيند به موجى
رود گوشه اى دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزل ها بميرد
گروهى برآنند كه اين مرغ شيدا
كجا عاشقى كرد، آنجا بميرد
شب مرگ، از بيم، آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم قويى كه به صحرا بميرد
چو روزى زآغوش دريا بر آمد
شبى هم در آغوش دريا بميرد
تو درياى من بودى، آغوش وا كن
كه مى خواهد اين قوى، زيبا بميرد
«دكتر مهدى حميدى» ( يک بار هم يک مصاحبهای با ساسان کمالی داشت اگر ديده باشيد... که اين شعر را خواند و چقدر دلم ميخواست متن آن را داشته باشم....)
ديروز آن را از وبلاگ دوستم نارنج پيدا کردم. مجله بخارا را ببينيد در شان نزول اين شعر!
****************************
عجب مجلهای است اين بخارا! اگر نميتوانيد در ايران اين سايت را باز کنيد بگيد که يه فکری بکنم!
شتاب، توقف و واپس رفتن از هوشنگ دولت آبادی
***************************
داشتم فکر ميکردم هر چند وقت يک دفعه يک سري مطلب يا نکته که فکر ميکنم به درد بخوره و احتمالا ممکنه بچههايي که دارن ايران کار ميکنن ممکنه به کارشون بياد بنويسم...
اولين نکته اينکه معاينه واژينال دو دستي کلا اينجا منسوخ شده. چون تحقيق کردند ديدند عملا نکته اضافهاي رو نشون نميده و کمکي نميکنه.... با اينحال شخصا هنوز قبل از گذاشتن اسپکولوم حتما يه توشه هم ميکنم که بدونم حدودي کول کجا است....
يه چيزي که خيلي اينجا بررسي شده و خيلي هم بهش بها دادند و پرداختند درمان درد و کنترل درد مريضهاي سرطاني است... من نميدونم بچههايي که طرحي هستند يا شهرستان ممکنه يه همچين مريضهايي که به طور مزمن درد دارند به پستشون بخوره يا نه اما پروتکل هاي ساده و جالبي دارند. من از نزديک نديدم اما خودشون ميگن خيلي کمک کننده است و پزشکهاي خانوادهشون يکي از مهم ترين روتيشن هاشونه..... کسی علاقه داره به يه همچين تاپيکی؟!
افسردگي رو اينجا به سرعت دارو ميدن و اکثر مريض ها بعد از يک سال دارو رو فطع ميکنند. من نميدونم واقعا اينجا همه افسردهاند يا اينا خيلي زود به مريض دارو ميدن.
**************************
پزشکي خانواده برعکس اون چيزي که فکر ميکردم جالب تر از پزشکي عمومي ما ميتونه باشه نه اينکه هميشه باشه.... اگر تو مراکز آکادميک کار کني هم کار خيلي سبکيه هم جالبه و خسته کننده نيست و اتفاقا خيلي هم متنوعه. يه خوبيش اينه که مريض ها را خود آدم دنبال نيکنه نه اينکه وقتي فرستاد پيش متخصص ديگه برنگردن...طرح پزشک خانواده که اومده ايران چجوريه؟



رفتيم يخورده بيمارستان رو گشتيم! پاويون و اتاق مورنينگ رپورت و نمازخونه و اتاق خودم رو و همينطور رزيدنت کچلم رو نشونش دادم. نشستيم و يخورده گپ زديم... بعدم رفتيم بيرون يورده هواي آزاد و دم کرده اتاوا رو تنفس کرديم که امروز خدا را شکر گرم بود... بعدشم دوباره رفت و من تنهايي برگشتم کشيک....
بايد ميرفت هنرپيشه ميشد به جای دکتر. از اين هندی کانادايی ها است، يعنی اينجا بزرگ شده و لهجه نداره ... دو تا رزيدنت ديگه هندی هم هستند واقعا همشون به هم شبيهان. دراز و لاغر و سياه! اما اون دو تا زشتن(طبق معمول هندی ها) اين يکی خيلی با نمکه! 
اشتباه نوشته بودم! يخورده نگاه کردم پرونده رو گفتم اوکی درستش ميکنم الان. دوباره اون يکی پرستاره اومد گفت بار چهارمه دارين از مريض من عکس ميگيرين واسه چی چه دليلی داره؟! باز اين استاده وايساده بود! گفتم من نميدونستم که ۳ بار از ديشب تا حالا عکس انداخته... تو دلم هم به رزيدنت گيج فحش دادم که بدو بدو اومد گفت واسه فلانی يه عکس قفسه سينه هم بنويس! اصلا عکس نميخواست به نظر خود من!
اما استاده آدم آروم و واقع نمونه يه دکتره که آدم بخواد تصور کنه. با هم رفتيم مريض رو معرفی کردم و گفت خوب حالا خودت هر اردی ميخوای بنويس.... منم يه چيزايی گفتم و گفتم رزيدنت اما اينا رو خواست.... خلاصه به خير گذشت اما نميدونين چقدر شلوغ کردن. و بدبختی اين زبان. اين زبان لعنتی! من اصلا به انگليسی خودم نيستم!
