تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

وبلاگ مرجان رو ميخوندم...

زن بودن... حکايت غريبي است اين زن بودن و اصلا مگر خود آدميزاد بودن حکايت غريبي نيست؟ حکايت قطعه قطعه وجود ما که در تقريبا تمام اين دنيا پراکنده است... حکايت دوست داشتن دوست داشتن دوست داشتن. حکايت طلب. حکايت تعلق . حکايت نياز. حکايت پرستش. حکايت خشم . حکايت مهر. حکايت دروغ،‌حسادت، خيانت،‌بردگي و بندگي... حکايت اينهمه ضد و نقيض.... حکايت زن بودن...
حکايت زن بودن ميتواند پيچيده هم نباشد با هم غربتش. متولد ميشوي عزيز... ميبالي به عزت... چشم ميگشايي به دنيا و سرافرازي ... گوش ميگشايي به علم و بر نبوغ سوار ميشوي و حظ دانستن و علم دنيايت را پر ميکند. لذت خواندن. خواندن. خواندن. شب هاي طولاني که دوست نداري صبح شود ...شب‌هاي طولاني و شيرين با کتابخانه چوبی.... چشم‌ها را ببندي و غرق شوي در دنياي شيرين ساختگي... و روزهاي خندان. دوست داشتن را ياد گرفتن. دوست را دوست گرفتن به بزرگي و نگاه کردن دنيا... آدم ها و خدا... خدايی که مينشيد کنارت به دوستی، به ابهت، به مهر و به اقتدار.... خدايی که دوستش ميگيری برای همه عمر... و در تناقضی تمام نشدنی و انسانی باز هم دوستش ميگيری... در تعارضی با او،‌ دنيا و خودت ... و شنيدن اخبار... تفسير کودکانه آن و حس برتري به دنيايي که از تو بسيار بزرگ تر است.... اينهمه لذت آنقدر شيرين است که نگذارد غرايز به اين زودي ها سر و کله‌اش پيدا شود.... هر چه بيشتر ميگذرد عشق به آنان که دوست داري بيشتر ميشود و وابستگي و تعلق خاطرت. زمان ميخواهد و مرد که از ميان اينهمه عشق، لذت و عزت، دنياي زنانه را کامل کند و تو را ببرد به دنياي جديد....

به آينه نگاه ميکنم و حکايت زن بودنم را مرور ميکنم... حکايت زن بودنم که موهاي سفيد سن جواني است... سال‌هاي بار. فشار. سال‌هاي وظيفه.... سال‌هاي شادي هاي تازه و ناآشنا... سال‌هاي عشق و غربت آدمي.... حکايت خانه‌هاي جديد. حکايت خانه به دوشي‌ها... حکايت خانه تکاني هاي عيد‌هاي دور از خانه... حکايت خانه داري.
سال هاي دوري دوري دوري حتي وقتي هنوز در خانه پدري هستي....
حکايت خانه پدري گرچه تمام نشدني است... حکايتي که بند بند وجودم را به هم پيوند داده و زني را ساخته که منم.... 

*************************

شنيدم كه چون قوى زيبا بميرد

فريبنده زاد و فريبا بميرد

شب مرگ، تنها نشيند به موجى

رود گوشه اى دور و تنها بميرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

كه خود در ميان غزل ها بميرد

گروهى برآنند كه اين مرغ شيدا

كجا عاشقى كرد، آنجا بميرد

شب مرگ، از بيم، آنجا شتابد

كه از مرگ غافل شود تا بميرد

من اين نكته گيرم كه باور نكردم

نديدم قويى كه به صحرا بميرد

چو روزى زآغوش دريا بر آمد

شبى هم در آغوش دريا بميرد

تو درياى من بودى، آغوش وا كن

كه مى خواهد اين قوى، زيبا بميرد

«دكتر مهدى حميدى» ( يک بار هم يک مصاحبه‌ای با ساسان کمالی داشت اگر ديده باشيد... که اين شعر را خواند و چقدر دلم ميخواست متن آن را داشته باشم....)

ديروز آن را از وبلاگ دوستم نارنج پيدا کردم. مجله بخارا را ببينيد در شان نزول اين شعر! 

****************************

عجب مجله‌ای است اين بخارا! اگر نميتوانيد در ايران اين سايت را باز کنيد بگيد که يه فکری بکنم!  شتاب، توقف و واپس رفتن از هوشنگ دولت آبادی

***************************

داشتم فکر ميکردم هر چند وقت يک دفعه يک سري مطلب يا نکته که فکر ميکنم به درد بخوره و احتمالا ممکنه بچه‌هايي که دارن ايران کار ميکنن ممکنه به کارشون بياد بنويسم... 

اولين نکته اينکه معاينه واژينال دو دستي کلا اينجا منسوخ شده. چون تحقيق کردند ديدند عملا نکته اضافه‌اي رو نشون نميده و کمکي نميکنه.... با اينحال شخصا هنوز قبل از گذاشتن اسپکولوم حتما يه توشه هم ميکنم که بدونم حدودي کول کجا است....

يه چيزي که خيلي اينجا بررسي شده و خيلي هم بهش بها دادند و پرداختند درمان درد و کنترل درد مريض‌هاي سرطاني است... من نميدونم بچه‌هايي که طرحي هستند يا شهرستان ممکنه يه همچين مريض‌هايي که به طور مزمن درد دارند به پستشون بخوره يا نه اما پروتکل هاي ساده و جالبي دارند. من از نزديک نديدم اما خودشون ميگن خيلي کمک کننده است و پزشک‌هاي خانواده‌شون يکي از مهم ترين روتيشن هاشونه..... کسی علاقه داره به يه همچين تاپيکی؟!

افسردگي رو اينجا به سرعت دارو ميدن و اکثر مريض ها بعد از يک سال دارو رو فطع ميکنند. من نميدونم واقعا اينجا همه افسرده‌اند يا اينا خيلي زود به مريض دارو ميدن.

**************************

پزشکي خانواده برعکس اون چيزي که فکر ميکردم جالب تر از پزشکي عمومي ما ميتونه باشه نه اينکه هميشه باشه.... اگر تو مراکز آکادميک کار کني هم کار خيلي سبکيه هم جالبه و خسته کننده نيست و اتفاقا خيلي هم متنوعه. يه خوبيش اينه که مريض ها را خود آدم دنبال نيکنه نه اينکه وقتي فرستاد پيش متخصص ديگه برنگردن...طرح پزشک خانواده که اومده ايران چجوريه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/24ساعت 5:36 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

پيج شدم. زنگ زدم ببينم چيکار دارن...

-Team A?
-Hello!
-Yes, It's team A.
-Hi!!!!
-You have paged me! Yes?
-Can't you speak English?!!
-بله؟!!!!!!!!
-Can't you speak English?!
-!!!!!!!!!!!!!!!!
-اينجوري جواب پيج رو نميدن ميگن I am returning your page!

ساعت ۹ شب بود... برام کاپوچينو داغ و کيت کت و توييکس آورده بود به عنوان شيريني بعد از افطار! رفتيم يخورده بيمارستان رو گشتيم! پاويون و اتاق مورنينگ رپورت و نمازخونه و اتاق خودم رو و همينطور رزيدنت کچلم رو نشونش دادم. نشستيم و يخورده گپ زديم... بعدم رفتيم بيرون يورده هواي آزاد و دم کرده اتاوا رو تنفس کرديم که امروز خدا را شکر گرم بود... بعدشم دوباره رفت و من تنهايي برگشتم کشيک....

**************

پاويون اينجا يکي از کثيف ترين پاويون هايي است که تو عمرم ديدم. در رو که باز ميکني بوي نميدونم بگم ببخشيد ادرار! يا نم يا چه کوفتيه که هميشه مياد. موکتش اينقدر کثيف و سياه شده که آدم دلش نمياد نگاه کنه.... ظرفشويي‌اش چند وقتيه گرفته و يه چند سانت اب توش جمع شده و يه منظره مزخرفي گرفته به خودش که نگو... اينجا براي رزيدنت ها و دانشجو ها هميشه نون توست و کره مارگارين و کره بادام هندي و مربا هست با شير و آبميوه.... هر کس مياد يخورده از اين چيزها را بخوره هم يه حالي به اين سيستم ميده و آشغالاشو ميذاره رو ميز و ميره! برام کلا عجيب بود اوايل... اينجا معمولا آدم ها ميزشون رو تميز ميکنند حتي تو رستوران ها هم خودت بايد ميزت رو جمع کني و هيچوقت هم جايي کثيف نيست اما اين پاوين نميدونم چون سيستمش کثيفه بقيه هم فکر ميکنن لابد بايد گند بزنن به همه چي... خلاصه هر بار من ميخوام برم غذا بخورم عزا ميگيرم که کجا ميشه نشست و بساط رو پهن کرد....

****************

فردا آخرين روز بخش داخلي است. در مقايسه با آموزش بخش‌هاي خودمون من نمره خيلي بالاتري از نظر آموزش کار عملي به اينجا و نمره نسبتا پايين تري از نظر آموزش تيوري به اينجا ميدم... فکر ميکنم يکي از علت هاي اساسي کند بودن اينجا رو درک کردم. علت اصلي که راستش رو بخواين به نظرم اينه که طبق معمول آدميزاد ها وقتي يه چيزي مد ميشه يه جا ديگه آدم ها انگار به يه فرم بهترش نميتونن فکر کنند. مريض که مياد تا ساعت هاي اول که اصلا کسي انتظار نداره رسيدگي به کارش بشه. اما از اين گذشته يه علت کندي کار ها اينه که به طور کلي جونيور ها ( از انترن ها گرفته تا رزيدنت هاي سال يک ) وقتي يه مريض را ميبينند بايد تصميم بگيرند و يه اردي تو ذهنشون داشته باشند يا براي مريض بنويسند و بعد سينيور رو صدا کنند و با اون دوباره چک کنند. ايران ما وقتي يه مريض رو ميديدم خوب شرح حال رو ميگرفتيم معاينه هم ميکرديم بعد زنگ ميزديم به رزيدنت اونم ميگفت خوب براش اين و اين رو بنويس. ممکن بود که ما در بعضي موارد نظري هم خودمون داشته باشيم اما در اکثر موارد دستور کار را بطور مستقيم از رزيدنت ميگرفتيم. اينجا وقتي شرح حال و معاينه تموم ميشه و زنگ ميزني به رزيدنت ميگه خوب فکر ميکني چيه؟ بعد ميگه خوب اردرت چي ميخواي بنويسي؟ براي هر اردر تبعا بايد بتوني دليل بياري و از طرفي هم بايد مواظب باشي چيزي رو يادت نره... اونوقت گذشته از موارد خيلي خيلي ساده و واضح دوباره رزيدنت ميگه من الان خودم ميام! بعد از يه ربع نيم ساعت که رزيدنت مياد مريض رو دوباره ميبينه و ميشينه يخورده فکر ميکنه بعد ميگه اردرت رو بنويس! بعد دوباره چک ميکنه و خلاصه بعد ۲۴ ساعت مريض تکليفش مشخص ميشه... کاري به اين قسمت آخر ندارم اما من دقيقا براي خودم تفاوت رو احساس کردم. وقتي قراره يه اردي خودم بذارم و خيلي از موارد دقيقا نميدونم چي. مثلا ميدونم مايع بايد بديم يا پتاسيم اما دوز دقيق و تناوبش رو ممکنه ندونم مجبورم برم بگردم پيدا کنم و همين خيلي وقت ميگيره. از طرفي تا يه دارو ميخواي شذوع کني ميپرسن با داروي ديگه‌اي تداخل نداره واسه همين قبل از زنگ زدن مجبوري کامل ليست داروها رو چک کني و همه را با هم چک کني و خلاصه همين ميشه يک ساعت براي مريضي که مثلا زنگ زدن ميگن فشار خونش پايينه و براديکاردي داره.... تازه يک ساعت تا رزيدنت بياد.... قطعا ميشه همين کارها را خيلي سريع تر انجام داد اما به هر حال از نظر آموزش و تسلطي که به آدم ميده به مراتب بهتر از سيستميه که من ايران ديده بودم. اما از نظر تيوري تا دلت بخواد اينا ضعيفن! من خودم هيچوقت دانشجوي زرنگي نبودم. يعني هميشه ميگم اينا اگر دو تا از همکلاسي‌هاي درست حسابي منو ميديدن چي ميگفتن، اما الان به نظر اينا من کتاب متحرکم!!!!!!!!!! شروين جونم نخندي بهم چون تو ميدوني چه حساب پرتيه!

*****************

دوره پزشکي عمومي اينا هم خيلي با ما فرق ميکنه. سيستمشون به اين شکله که هر کسي بعد از اينکه يک ليسانس گرفت و با يه سري پيش نيازهاي خاص مثل شيمي و بيولوژي و گذراندن امتحان MCAT ميتونه اقدام کنه براي پزشکي حالا يا بش پذيرش ميدن يا نه.... بعد از اينکه کسي وارد دوره پزشکي شد، اين دوره خودش ۳-۴ سال است. يعني شما تصور کنيد هر مهندس يا ليسانس ادبيات يا هر ليسانسي ميتونه بعد از ۳-۴ سال پزشک بشه. حقيقت اينه که مفهوم دکتراي حرفه‌اي براي اينا به نظرم خيل صدق ميکنه. اينا واقعا پزشکي رو به شکل يک حرفه ياد ميگيرن و من هنوز نميدونم بهتره يا بدتر.... بچه‌هايي که با من بخش داخلي را شروع کرده بودند، بخش داخلي اولين دوره بيمارستاني‌شون در ابتداي سال ۳ پزشکي بود. يعني اينا فقط ۲ سال دانشجوي پزشکي بودند! اما همينا بطور باورنکردني مريض ميبينند! شرح حال ميگيرن! برخوردشون با مريض دقيقا عين يه دکتره و اردر ميذارن!!!!!!! ( البته به همون شکل بالا) دوره داخلي اينا در سال ۳ فقط ۶ هفته و سال ۴ هم ۶ هفته است! يعني در کل فقط ۱۲ هفته اينا بخش داخلي ميگذرونن! قلب واعصاب و اين جور چيز ها هم ديگه ندارن... من حساب کردم ديدم ما ايران ۱ سال بخش داخلي گذرونديم در مجموع! ۴ ماه انترني و ۴ ماه استاژري و دو ماه قلب و اعصاب هر دوره ميشه ۱۲ ماه! اما بازم تو انترني هم حتي من اين تسلط رو که اينجا ديدم اونجا نميديدم! :( با يکي شون صحبت ميکردم که چجوريه مگه شما اين دو سال چي خوندين؟ ميگفت ۶ ماه اول به طور فشرده آناتومي و بيوشيمي و فيزيولوژي( يعني ۲ سال علوم پايه ما رو در ۶ماه اونم فشرده، اصلا ايمونولوژي و جنين شناسي و فارماکولوژي و بهداشت ندارن اينا) يک سال و نيم بعد سيستم به سيستم ميرن جلو: مثلا قلب و عروق، دستگاه گوارش و.... يه چيزي مجموع فيزيوپاتولوژي و استاژري ما احتمالا. يه چيز جالبي که اينا دارن Problem Based Learningاست که از همان ۶ ماه دوم سال اول شروع ميشه و شامل گروه‌هاي ۱۰ نفره است. کلاس ها اينجوريه که مثلا از جلسه اول ميگن خوب يه نفر اومده با کمر درد شما چيکار ميکنين؟! ( کاملا حرفه‌اي) جدا از پايه و اساس علمي سعي ميکنن اينو ياد بدن که بايد به اين مسايل توجه کنين، به علل احتمالي و دارو هاي و مسايل اقتصادي و.... و اينو اينا تا آخر سال ۲ دارن. يک ماه قبل از ورود به بيمارستان هم يک دوره يک ماهه فشرده دارن که بشون اردر نويسي و درخواست نوشتن و پيگيري و اينجور چيزا را ياد ميدن...
به هر حال دانشجوهاي خيلي موثري بعد از اين دو سال وارد بيمارستان ميشن گرچه واضحا نسبت به بچه‌هاي ايراني واقعا خيلي ‌هاشون در دوره پرکتيس عقب ترن که هنوز دقيقا نفهميدم چرا. جالب اينه که اينا تازه بعد از اينکه فارغ‌التحصيل بشن بايد ۲ سال پزشکي خانواده بخونن که بشن پزشک عمومي ما.... يه چيز ديگه هم ميدونين اينه که اينا ها انگار کار را بر اساس قانون و روش مشخص انجام دادن از بچگي ميره تو خون و گوشت و پوستشون... يه چيزي که فکر نکنم هيچ موقع ايران زمين به خودش ببينه...
اما سواد تيوري واقعا قابل مقايسه نيستند با بچه هاي ما. بيماري‌هاي مثل پورفيري و سندرم بودکياري و اينجورچيزا که براشون جزو چيزاي لوکسي ميمونه که دونستش خيلي تعجب آوره.... چيزهاي ساده تر رو هم يه چيزاي کلي در موردش ميدونن و هر موردي که پيش مياد ميرن از کتاب و اينترنت و پالم و اينجور چيزا ميگردن و ميخونن.

راستي من ايران بودم ديدم خيلي پالم اومده و کلي انواع و اقسام مختلفش هست، بين بچه‌هاي پزشکي متداول شده اونجا؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/07/15ساعت 7:20 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

يک آقای دکتر رزيدنت هندی داريم اينقدر خوشگله که نگو! بايد ميرفت هنرپيشه ميشد به جای دکتر. از اين هندی کانادايی ها است، يعنی اينجا بزرگ شده و لهجه نداره ... دو تا رزيدنت ديگه هندی هم هستند واقعا همشون به هم شبيه‌ان. دراز و لاغر و سياه! اما اون دو تا زشتن(طبق معمول هندی ها) اين يکی خيلی با نمکه!

يک رزيدنت داشتيم اهل ليبی بود. طفلکی خيلی مهربون بود. خيلی هم سعی ميکرد به من کمک کنه تازه که اومده بودم. کلا خيلی با ايرانی ها خوب بود و ميگفت ما ايرانی ها رو خيلی دوست داريم! ميگفت بهترين عربی رو لبنانی ها و عراقی ها صحبت ميکنند. مخصوصا عراقی ها چون به ايرانی ها  نزديکن. هی از من ميخواست براش با خط « فارسي» بنويسم. ميگفت خيلی خط قشنگيه! خودش فقط بلد بود «بسم الله الرحمن الرحيم» رو به فارسی بنويسه!  خدا را شکر کردم خطم خوبه! ميگفت اعراب مصری و آفريقا بهترين اعرابن و اعراب سعودی بدترين آدم‌های روی زمين!!!!!

يک رزيدنت نورولوژی ديدم: فرناز آموزگار. کلی باش سلام و عليک کردم بعد فهميدم از ۸ سالگی کانادا بوده و در حقيقت اينجا بزرگ شده. ولی فارسی را خيلی خوب حرف ميزد. ميگفت کسايی که تازه اومدن مثل اينکه زودتر يادشون ميره فارسی! ميگفت بيشتر کلمه‌هايی که تو فيلم ها ديدن استفاده ميکنند من بعضی مواقع تعجب ميکنم اينا اين کلمه ها رو از کجا شنيدن! موهای بلند فرفری داره!

برای اولين بار احساسات ضد عرب برای لحظاتی در من بيدار شد! داشتم با همين فرناز حرف ميزدم يدونه از همين سعودی ها( بيچاره اين سعودی ها) که از اين ريش های وزوزی داره و منم کمابيش ميشناسه يهو پرسيد what language is this?نگاش کردم ديدم يه اخم مسخره‌ای کرده انگار که داره چه صوت ناخوشايندی ميشنوه! يا مثلا مسلمان ها زبانی غير از عربی نبايد حرف بزنن٬  بااينکه کلا زياد اهل کل کل های مليتی نيستم گفتم: It's not arabic for sure.... فرناز هم گفت : شما خودت بايد حدس بزنی ديگه.... خلاصه گفتيم : It's Farsi! گفت آهان! اين زبان ايرانی ها است؟!!!!!!! نزديک بود ديگه يدونه بزنم تو کله‌اش! (البته نميگم محاله که اطلاعی نداشته و منظوری هم نداشته اما واقعا بعيده) خلاصه از اون روز يخورده به نظر مياد با من چپه! نشسته بود نزديک يه کامپيوتر ولی کار نميکرد. پرسيدم کاری نداريد با اين کامپيوتر. گفت: not yet احتمالا ميخواست بگه نه فعلا يا not now! خلاصه کيبورد رو کشيدم شروع کردم به کار کردن.( برو بابا دلت خوشه ) يخورده نگاه کرد همينجوری، محلش نذاشتم تا فردا ببينيم چی ميشه! خوبی‌اش اينه که اينجا آدم يجورايی دلش قرصه .....

پرستارهای طبقه ۵ افتضاحن! طبقه ۶ برعکس خوب و مهربونن! کم کم دارم به اين نتيجه ميرسم که آدميزاد اصلا به خودی خود انگار يه موجود پوچ و بی هويته! يعنی نگاه که ميکنی ميبينی هر جا ميری وقتی يکی دو تا آدم بقيه افراد گروه رو چجوری گله وار به دنبال اون روش و منش خودش ميکشونه. حتی نميتونم بگم دو سه تا آدم... واقعا نميشه گفت ريشه‌اش دقيقا از کجا شروع ميشه. ولی انگار که يه موج کوتاه و کوچک يه دنيا رو به حرکت در مياره.... شما بياين آدم ها را بدون فرهنگشون تصور کنين.... چقدر محيطی که هر کسی توش زندگی کرده و بزرگ شده رو زندگی و اخلاق و معيارها و همه‌چی تاثير ميذاره!

خلاصه اين پرستارهای طبقه ۵! با استادم وايساده بوديم که مايع زانو را بکشيم يهو يکی از اين رينگ به دماغ ها بدو بدو و جيغ جيع کنان اومد که This patient doesn't need any KO feed and they had pull it out in ICU and then again you have put it back last night. She is drinking and eating wel. what is that KO feed for? استاده يخورده نگاه کرد منو گفت من اصلا مريض رو نديدم. من گفتم درسته مريض عذا ميخوره و فکر ميکنم احتياجی به اين لوله نداشته باشه اما خوب ديشب که منتقل شده از آی سی يو براش گذاشتن احتمالا در مياريم.دوباره شروع کرد که  Anyway I don't understand what is KVO? I can not process this order like this!  اشتباه نوشته بودم! يخورده نگاه کردم پرونده رو گفتم اوکی درستش ميکنم الان. دوباره اون يکی پرستاره اومد گفت بار چهارمه دارين از مريض من عکس ميگيرين واسه چی چه دليلی داره؟! باز اين استاده وايساده بود! گفتم من نميدونستم که ۳ بار از ديشب تا حالا عکس انداخته... تو دلم هم به رزيدنت گيج فحش دادم که بدو بدو اومد گفت واسه فلانی يه عکس قفسه سينه هم بنويس! اصلا عکس نميخواست به نظر خود من!  اما استاده آدم آروم و واقع نمونه يه دکتره که آدم بخواد تصور کنه. با هم رفتيم مريض رو معرفی کردم و گفت خوب حالا خودت هر اردی ميخوای بنويس.... منم يه چيزايی گفتم و گفتم رزيدنت اما اينا رو خواست.... خلاصه به خير گذشت اما نميدونين چقدر شلوغ کردن. و بدبختی اين زبان. اين زبان لعنتی! من اصلا به انگليسی خودم نيستم!  يعنی اون تاثيری که با زبان فارسی ميذارم رو اطرافيانم اصلا قادر نيستم به انگليسی بذارم. حتی واضحا فکر ميکنم خنگ تر هم آدم ميشه! ببخشيد اما باور کنيد فکر ميکنم دارم مشکلات ترک ها رو درک ميکنم! باور ميکنين مسايل ساده رو گاهی انجام نميدم يا مطرح نميکنم؟ احساس ميکنم مدام دارم به انگليسی حرف زدن و انگليسی نوشتن فکر ميکنم....

پريروز اومدم ليست مريض های گروه رو گرفتم ديدم: Fatemeh Agha Mohammed Esfehani فاطمه آقا محمد اصفهانی! دلم روشن شد! صبح که مريض معرفی شد فوری گفتم اين مريض رو من برميدارم! بعد از کلاس رفتم پرونده را ورداشتم ديدم ۸۰ ساله زبان: انگليسی!!!!!!!!! گفتم نکنه ايرانی نباشه! خلاصه رفتم تو اتاقش تا دخترش سرش رو برگردوند نگاه آشنا!

-سلام

-سلام

خلاصه با چه لذتی و شوقی شرح حال گرفتم! نميدونين محروميت از زبان چه حس دردناکيه! خود مريض اينقدر خوشحال شد ديد دکترش فارسی حرف ميزنه که نگو! خيلی زن بامزه و نازی بود! خيلی هوش و حواسش سر جاش نبود. يه بار از من پرسيد شما خونه‌تون کجا است؟ فوری حدس زدم ادامه‌اش چی ميخواد بگه... گفتم خونه شما کجا است؟ گفت نزديک های تخت جمشيد، دلم تنگ شد! دوباره تنگ تنگ! چشمام اشکی شد! گفتم خونه ما پاسدارانه! سلطنت آباد.... اومدم از بخش بيرون. خونه‌مون ولی بايد بگم Riverside, Riviera II يه اسم نامانوس نا آشنا....

الان کشيکم! فعلا خبری نيست تا ببينم چی ميشه....

+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/09ساعت 5:12 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

ميگه، اگر نتوني فراموش کني و تمرين کني وقتي بچه دار بشي اون موقعي که بچه ميخواد ازت زندگي و عشق ميگيره، به جاش نگراني و غصه ممکنه بهش بدي.

ميگه، سنت که بره بالا کم کم سخت تر ميشه. واقعيت رو بايد قبول کرد. واقعيت اينه که اين کسان در زندگي روزانه تو وجود ندارند.

ميگه، بايد ياد بگيري که براي خودت زندگي کني. چقدر ديگران بايد در زندگي شخصي تو تاثير بذارن. به زندگي بقيه نگاه کن...

ميگم، خودي ديگه وجود نداره وقتي اين خود در وجود آدم‌هاي ديگه حل شده...

ميگه، بايد ياد بگيري که کم کم بدون حضور معنوي ديگران زندگي کني وقتي واقعا نيستند...

ميگه، يه جايي بايد مرز بين فرزند بودن و مادر بودن را مشخص کني. مثل مرز بين همسر بودن و فرزند بودن که احتمالا تا حالا اينکارو نکردي.

بازم حرف ميزنه و حرف ميزنه و من پشت کامپيوتر که با سرعت اطلاعات صوتي رو از تورنتو به اتاوا در عرض کمتر از ثانيه منتقل ميکنه نشستم و سکوت کردم....

اشک ميريزم. ساده است. ميان بدون اينکه بتونم کنترل کنم ميان... دوربين رو تنظيم کردم رو يخچال و ۴ تا صورت گرد و خندان....

اين قلب مچاله شده رو اگر ميشد تو دستم ميگرفتم و نگاه ميکردم ببينم چقدر ميشه عشق داشت . چقدر ميشه به يه نفر به چند نفر عشق ورزيد و دوست داشت و احترام گذاشت و تحسين کرد . چقدر ميشه زندگيت مال يه موجود ديگه باشه. چقدر ميشه همه هستي و نيستي‌ات مال يه وجود ديگه باشه. وجودي که دور ميشه و دور ميشه.... اشک امان نميده.... ميدونم دنياي مزخرف و لجنيه. محبوب ترين و  خدايي ترين وجود ها هم از آدم دور ميشن... دلم به درد مياد... الان هم دورم. دلتنگم. صداشو ميشنوم و از اينکه تنها است از اينکه احساس تنهايي شايد بکنه. از اينکه خسته است. از اينکه بار اين همه سال‌ها هنوز به دوششه. از اينکه اينهمه دوستش دارم درد ميکشم....

*************************************************************

حامد فردا مياد... بالاخره مياد. اين تنهايي گس بدون حامد هم تموم ميشه و مياد. حس عجيبيه که داره مياد....

*************************************************************

اينجا هم پرستار ها مثل پرستارهاي ايران ميمونن. با اين تفاوت که جيغ جيغشون يه مقداري بيشتر و يه مقدار زيادي ترسناک تره....نصفه شب بيدارم کردن که مريض( يه مريض با کاهش سطح هشياري ناگهاني ۹۴ ساله، مرد، سابقه سرطان ريه و کلي بدبختي که بعد از لوبکتومي داشته. سي تي هموراژ وسيع دوطرفه لوب هاي فرونتال) خلاصه اينو بستري کرديم با اين اعتقاد که کار زيادي هم نميشد براش کرد... خلاصه ظاهرا يک کم ترس برشون داشته بود اين پرستارها رو.... نصفه شب صدا زدن..
تيم A؟
بله؟
مريض خيلي بد حاله سريع بياين بالا .
چي شده؟ کي؟
ضربان قلب ۱۸۰!!!! فشار خون ۲۰۰
گفتم باشه الان ميام. داشتم ميرفتم با خودم ميگفتم چرا اينجوري شد؟!!!!

رفتم ديدم خبري نيست. ميگم اين که ضربانش ۱۱۶ است فشارش هم ۱۷۰ که! ميگن الان يهويي خوب شد وايسا بالا سرش چون متغيره!!!!!!!!

يکي دو تا پرستار مرد هم اومدن در حاليکه به شدت منو نديده ميگرفتن به قلب و ريه مريض گوش دادن! اولي رو همينجوري نگاه کردم از دومي پرسيدم خوب چيه مشکلش؟ همينجوري نگام کرد! گفتم چي بود خوب بود قلب و ريه‌اش؟! گفت مريض استيبل نيست. گفتم ميدونم کار زيادي نميشه براش کرد....

************************************************************

از خوبي اينجا بخوام بگم: کامپيوتر! و اينترنت که وقتي مثلا عضو اتحاديه پزشکان ميشي کلي دسترسي پيدا ميکني به همه جور ژورنال و کتاب و......... البته خوب پولي هست ولي خيلي عالي و جالبه....
ديگه اينکه پزشک استخدامي بخش که ممکنه استاد هم نباشه از صبح تا عصر همه مريض ها را ميبينه و خودش و اينم خيلي نکته خوبيه به نظر من....

خيلي چيزاشون هم شبيه مسخره بازي هاي خودمونه. علي‌الخصوص «پيگيري» هاشون!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1384/07/01ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط سارا  |