تبليغاتX
یاد روزهای خوب

یاد روزهای خوب

گاهی دلم هوای اینجا رو میکنه...

زندگی و روزها طبق معمول میگذره. من همسری دارم و فرزندی. روزها بیمارستان میرم... دوستی این اطراف نیست... عصرها سنگینی روز را روی فکرم و شانه هایم به خانه می آورم. خنده شیرین و بوسه های دلچسب روز را دوباره از نو شروع میکند... من عاشق کودکم میشوم. هر روز. از نو برای همیشه و همواره... میبوسمش و میبویمش...

زمان شام وقتی است که همه خانه باشند.

میز شاممان معمولا سبزی تازه دارد... با هم مینشینیم. از گفتگوهای معمول و دلتنگی های معمول برای هم میگوییم... گاهی میخندیم. گاهی به سکوت میگذرد... و گاهی به نگرانی.

شب سر و شانه های کوفته ام را روی بالش میگذارم. در شب سقوط میکنم و در دلتنگی ها. پدرم را یاد میکنم هزار بار و مادرم را... کوچه مان را... بوی خانه و تهران. یاد فضای پاک شهرم را... اقوام و دوستان... ساعت را نگاه میکنم ... ۳-۴ ساعتی بیشتر فرصت نیست...

عاشقانه و دلتنگ شب ها و روزها را میگذرانم... فکر سال های نیامده رو پس میزنم...

میتواند خوفناک باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/16ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

دلم چیزی میخواهد... زمان را که برگردد. دریغ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

چیز زیادی نمیخواهم. یک شب طولانی که با هم بنشینیم. بدون دغدغه ... از دانشگاه آمده باشیم یا از هر جای دیگر... از آدم ها حرف بزنیم . از اخبار. از روز... از کتاب ها... و بخندیم... ساده و راحت... دلم برای دو ساعت رفاقت ساده تنگ شده....


همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/29ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط سارا  | 

نامه های یک عروسک

:) از کافکا :)

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/02ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط سارا  | 

دلم میخواست تهران بودم.

من میبایستی تهران میبودم.

...

:(

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 5:30 قبل از ظهر  توسط سارا  |